تبلیغات
دلنوشته های یك پدر - مطالب ابر کودک

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

طبقه بندی

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


تاریخ:دوشنبه 14 اردیبهشت 1394-11:17 ق.ظ

کارآفرینی کودکان (2)

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان سلام و تبریک به مناسبت میلاد حضرت علی (ع) و تبریک روز پدر به پدرها

مثل اینکه این موضوع کارآفرینی برای دوست ما جدیتر از پستی که من نوشتم بود و ایشون سؤالات دیگهای رو در این مورد مطرح کردند که اینقدری که میفهمم و میتونم یک چیزیایی رو مینویسم.

یک سؤالشون در مورد پیشنیازهای کارآفرینی در کودکه و پرسیدن که آیا باید تمریناتی رو برای این موضوع انجام داد یا کودک باید ویژگیهای خاصی داشته باشه؟ در پست قبل در تعریف کارآفرینی برخی ویژگیها رو نوشتم. خوب این ویژگیها زیرساختهای کارآفرینی است. یعنی خلاقیت، قدرت حل مسأله، توانایی ارتباط مؤثر، ریسکپذیری، تحمل ابهام و موقعیتهای چالشی و خیلی ویژگیهای دیگه از جمله مواردی است که برای کارآفرینی لازمه. خوب همونطور که در پستهای مربوط به هوش و خلاقیت گفتم یک سری از بچهها به صورت ذاتی و بر اساس ویژگیهایی که از طریق وراثت بهشون منتقل شده در این زمینهها قویتر هستند و طبیعتا اگر روی استعداد و توانمندی اینها کار بشه سریعتر موفق میشن و بیشتر پیشرفت میکنند. البته این به معنی این نیست که بقیه بچهها نمیتونن کارآفرین بشن یا لزوما هر کسی این ویژگیهای ذاتی رو داره کارآفرین موفقی میشه. صرف داشتن استعداد ذاتی کافی نیست و نحوه رشد و پرورش این استعدادها و فرایندهای آموزشی و پرورشی در دوران کودکی و نوجوانی روی خیلی از این ویژگیها و توانمندیها تأثیر میگذاره. شاید در پستهای قبل گفته باشم که لااقل در ایران افرادی با توانمندیهای متوسط در فضای کسب و کار و شغل موفقتر از افراد تیزهوش و خلاق هستند. البته خوب به ثمر نشستن فعالیتهای کارآفرینانه غیر از قابلیتهای فردی، زیرساختهای فرهنگی، اجتماعی و فرایندی و قانونی میخواد که علت بسیاری شکستها در کشور ما نه توانمندیهای افراد و کارآفرینان که ضعف این زیرساختها است.

بگذریم! پس برای رشد کارآفرینی در کودک اول شناسایی استعدادها و توانمندیهای مرتبط با این موضوع در او بسیار مهمه و ثانیا داشتن یک فرایند آموزشی و پرورشی درست از مورد اول هم مهمتره. تازه این دو مورد اگر مهیا باشه یک فرد کارآفرین تربیت میشه و لزوما ممکنه کارآفرینی اتفاق نیفته و بسیاری عوامل دیگر در سیستمهای مختلف لازمه این کارآفرین بتونه کارآفرینی انجام بده و کار رو به نتیجه برسونه. طبیعتا در این وبلاگ با سایر زیرساختها و سیستمها کاری ندارم. در مورد استعداد و توانمندیهای ذاتی هم که فقط شناساییش مهمه و در پستهای قبل در موردش گفتم. میمونه آموزش و پرورش و رشد توانمندیها و استعدادهای بچهها برای کارآفرینی. قبل از اینکه این رو توضیح بدم دوباره تأکید کنم که لزوما همه نباید کارآفرین (با تعریف رایجش) بشن. یک استاد دانشگاه خوب، یک پزشک خوب، یک تعمیرکار خوب، یک هنرمند خوب و ... همه در جایگاه خودشون خیلی خوبن و ممکنه لزوما کارآفرینی هم نکنند. پس اینکه به هر ترتیبی بخواین کارآفرینی رو به خورد بچه بدیم یا اصرار داشته باشیم که زورکی کارآفرین بشه کار نادرستی است. 

 مسیر کارآفرینی برای افراد مختلف متفاوته. این رو بگذارید کنار این موضوع که استعدادها و توانمندیهای اولیه افراد هم متفاوته. طبیعی است که روشهای تقویت کارآفرینی در افراد مختلف یکی نیست. پس اغلب اینهایی که برای بچهها دوره کارآفرینی و خلاقیت و اینها برگزار میکنند معمولا کاسب هستند و نمیشه خیلی بهشون اعتماد کرد. در پست قبل هم گفتم ویزیتور و فروشنده درست کردن با کارآفرین پرورش دادن متفاوته و اگر دیدید بچهتون میتونه یک چیز به درد نخور رو به قیمتی گزاف بفروشه اصلا ذوق نکنید. بلکه برای آیندهاش نگران باشید!! اما یک سری موارد هست که به صورت عمومی میشه برای تقویت زیر ساختهای کارآفرینی در کودکان و نوجوانان توصیه کرد.

در سنین پایین جرأت و قدرت فکر کردن و حل مسائل و پیدا کردن راه حلهای مختلف برای مسائله. واژه هایی مثل تفکر جانبی، تفکر خارج از چارچوب، ساختارشکنی و امثال اینها به این موضوع اشاره دارند. این جرأت و قدرت هم معمولا درسنین خیلی پایین (شاید قبل از 10 سالگی) در بچهها شکل میگیره. یعنی اگر تا این سن بچه جرأت حل مسئله، فکر کردن، از چارچوبها خارج شدن و راه جدیدی ابداع کردن رو پیدا نکرد سخته بشه بهش آموزش داد. تا این سن هم مهمتر از هر آموزشی

  1. اول ایجاد فضای باز برای فکر کردن و ارائه راههای هرچند عجیب برای موضوعات مختلفه،
  2. دوم شکستن ساختارهایی است که بچه در اونها گیر میکنه (که قبلا مختصری در موردش نوشتم)، 
  3. سوم جدی گرفتن بچه در فرایند زندگی و اجازه دادن به او برای گرفتن تصمیم و بازخورد گرفتن از نتایج تصمیمشه و
  4. چهارم ایجاد محیطهای چالشی در حوزه مسائل ذهنی و عملی است که در سنین پایین معمولا از طریق فعالیتهای بازیگونه و بازیهایی که بچهها انجام میدن اتفاق میفته.

 البته محیطهای آموزشی مثل مهد و مدرسه هم بسیار مهم هستند که در ادامه راجع بهشون توضیحاتی خواهم داد. به نظر من این مهمترین زیرساخت برای فعالیتهای خلاقانه از جمله کارآفرینی است. 

در مورد مهد و مدرسه نکات مختلف و بسیار مهمی هست که متأسفانه تا حالا نرسیدم بهش بپردازم. اما در این پست در رابطه با کارآفرینی و خلاقیت و موضوعاتی از این دست یکی دو تا نکته رو عرض میکنم. عناصر کلیدی مهد و مدرسه معلم(ها)، محیط (کادر و امکانات و فضای فیزیکی و ...)، برنامههای آموزشی و پرورشی و بالاخره دانشآموزان و همکلاسیها هستند.

در سنین و دورههای مختلف تأثیر این عناصر متفاوته مثلا در دوران پیش از دبستان و 2 و سه سال اول دبستان، معلم کلیدیترین رکنه یعنی به نظرم برای این سالها به جای اینکه دنبال مدرسه خوب بگردید دنبال مربی و معلم خوب بگردید (اینو قبلا هم توی یک پست گفتم فکر کنم). بچهها در این سن کاملا تحت تأثیر رفتار و حرفهای معلم هستند و معلم براشون از هر کس دیگه توی کلاس مهمتره. یعنی مثلا اگر همه همکلاسی ها هم یک چیزی بگن اما معلم یک چیز دیگه معمولا برای بچه حرف معلم ارجحیت داره البته اگر معلم تونسته باشه درست با بچهها ارتباط برقرار کنه و براشون مهم بشه (خوشبختانه معلم پسرم که امسال کلاس اوله خیلی خوب تونسته این کار رو بکنه. اینقدر که ما هم به سختی میتونیم روی حرفش حرف بزنیم!!). خوب حالا در این فضا یک معلم خلاق، خوشفکر و فعال میتونه زمینههای تفکر  و حل  مسأله و خلاقیت رو در بچهها رشد بده که البته در این سنین عامل دوم یعنی محیط که امکانات و فضای آموزشی و کادر هست و میزان آزادی عمل معلم و امکانات و اختیاراتش برای انجام برنامهها خیلی مهمه. برنامه در این دوران یعنی خود معلم یعنی معلم آزاده که برنامه رو اونطور که میخواد داشته باشه. لذا برای این سنین مدارسی که خیلی روی برنامههاشون اون هم برنامههای خشک آموزشی تأکید دارند خیلی مدارس خوبی نیستند. اونهایی که کادر قوی و محیطی جذاب و خلاق و چالشبرانگیز دارند در این سنین بهتر خواهند بود. 

در سنین بالاتر معمولا نقش معلم کمرنگتر میشه و نقش همکلاسی و محیط بیشتر. مثلا در دبیرستان که معلمها متعدد هستند دیگه تأثیر معلم مثل ابتدایی نیست. البته بعضی معلمها و مربیان استثنا هستند که تأثیر ویژهای بر دانشآموزان دارند که البته تا اونجایی که من بررسی کردم اون هم معمولا برای دورههای خاصی اتفاق میفته. بنابر این در سنین بالاتر همکلاسیها و محیط مهم میشن. برنامههای آموزشی هم چون به تدریج جدیتر والزامآورتر میشن نقش بیشتری میگیرند که البته معمولا تأثیر خودش رو در فضای ارتباطی بچهها با هم نشون میده. لذا در سنین بالاتر و از دوره دوم ابتدایی و خصوصا دوره اول دبیرستان نقش همکلاسیها و محیط و برنامه جدیتر میشه. حالا برای کارآفرینی و خلاقیت چه مدرسهای خوبه؟ اونی که دانشآموزان و فضای مدرسه خلاقیت بیشتری داشته باشه، حل مسأله و تفکر در محیطش پررنگتر باشه و رفتارهای غیرمعمول (نه رفتارهای نامطلوب و ضد ارزشی بلکه رفتارهای خلاقانه) در اون پذیرفته شده باشه و ساختارها و فرایندهای آموزشی منعطفتر باشه. به عبارتی مدارسی که اولا آزمون ورودی اونها روی هوش و خلاقیت متمرکزه و فرایندها و برنامههای خلاقانه و منعطفی دارند برای این کار بهتر هستند. و مدارسی که ورودیهاشون بر اساس معدل و آزمونهای درسی و اعتقادی است و برنامه آموزشی اونها هم خشک و محتوا محوره کمتر برای پرورش کارآفرینی مناسب هستند. تجربه مدارس سمپاد در این زمینه تجربه خوبی است. یعنی فارغ از اینکه خروجیهای این مدارس خوب بودند یا نه (که نقدهای جدی به اونها وارده) در دورههای اول خلاقیت و کارآفرینی در خروجیهای سمپاد بسیار بالا است که با رفتن این مدارس به سمت آموزشهای درسی و کنکوری و تمرکز امتحانات ورودی بر آزمونهای درسی این ویژگی به شدت در اونها کاهش پیدا کرده.

از این موارد که بگذریم، تمریناتی هم برای رشد کارآفرینی لازمه که با خلاقیت و هوش و استعداد تنها فراهم نمیشه. کارآفرینی در همه جا خصوصا در ایران صبر میخواد که معمولا افراد خلاق و باهوش کمتر دارند و تحملشون برای شکست کمتره. لذا بالابردن صبر بچهها برای تبدیل شدنشون به یک کارآفرین موفق لازمه. در مورد صبر هم حرف زیاده و خودش یک پست میطلبه. اما نکته کلیدیش اینه که صبر با آموزش و دوره و کلاس زیاد نمیشه و باید از همون بچگی یعنی سه چهار سالگی تدریجا افزایش پیدا کنه و بچه بتونه برای رسیدن به نتیجه صبر کنه. پیگیری و تکرار و نظم هم مثل صبر برای کارآفرینی لازمه که اونها هم فرایند رشدشون تدریجی است و جزء ویژگیهای شخصیتی هستند که با آموزش و فرایندهای مهارتافزا رشد نمیکنه. البته محیطهای آموزشی و برنامههای آموزشی در رشد یا ضعف این ویژگیها بسیار مؤثرند که متأسفانه سیستم تست زدن و یادگیری برای امتحان ما داره این ویژگیها رو ضعیف بلکه نابود میکنه. به این اضافه کنید سطحی شدن زندگیها رو که به واسطه سبک زندگی جدید دامنگیر ما شده.

غیر از مواردی که به ویژگیهای شخصیتی بر میگرده یک سری مهارتها هم هست که برای کارآفرینی مهمه و اینها رو میشه با دورهها و فعالیتهای مهارتافزایی ارتقا داد. قدرت تعامل و ارائه بسیار مهارت مهمی است که هرچند در اون هم ویژگیهای ذاتی مهمه اما آموزشها نیز نقش مهمی در ارتقا اون دارند. متأسفانه سیستم آموزش رسمی ما در این زمینه بسیار ضعیفه و حتی فارغ التحصیلان دانشگاههای خوب کشور در بیان و نوشتن فکرها و ذهنیاتشون با مشکل جدی مواجه هستند. تمرینات نوشتن و بیان کردن که در سیستم ما به یک انشاء فرمالیته بسنده شده از مهمترین مهارتهایی است که باید از سالهای سوم و چهارم ابتدایی شروع بشه و بچه که به سن نوجوانی یعنی حدود سال نهم رسید به راحتی بتونه مکنونات ذهنیش رو بگه و مهمتر اینکه بنویسه.

آشنایی با محدودیتها و موانع و دیدن فضای واقعی کسب و کار و حتی فعالیتهای محدود در این فضا برای نوجوانان بسیار مفیده. شاگردی کردن که در قدیم خیلی رسم بود یکی از مهمترین عوامل رشد کارآفرینی در کودکان و خصوصا نوجوانانه. به تدریج خانوادهها با این دلسوزی (خائنانه!!) و برای اینکه بچه به درس و مشقش بچسبه اون رو از این فضا جدا کردند و میبینیم که یکی از مهمترین توصیه های پدر و مادرها حتی تا لیسانس  و فوق لیسانس هم اینه که تو نمیخواد حالا کار کنی مگه ما مردیم! تو فقط فکر درست باش. این میشه که جوان 24 - 25 ساله از دانشگاه درمیاد و دست راست و چپش رو بلد نیست. برای رشد کارآفرینی در بچهها آشنا شدنشون با محیط واقعی کسب و کار ضروری است اون هم نه با بازدید و اردو و گردش علمی بلکه با کار کردن و زندگی کردن در این محیط. حالا بعضی مدارس خاص این فضا رو برای بچهها فراهم میکنند و بچه تا حدودی این فضای کاری جدی رو تجربه میکنه که البته خیلی کم هستند. در این فضاها علاوه بر اینکه بچه یا نوجوان یاد میگیره که چطور تعامل کنه چطور، کار رو تحویل بده، چطور ارزشزایی کنه و چطور خودش و کارش رو مدیریت کنه، با محدودیتها و موانع آشنا میشه و میفهمه که همه جا خونه نیست که هر چی بخواد مهیا باشه و باید تلاش کنه، پیگیری کنه، توسری بخوره، شکست بخوره و به تدریج رشد کنه. علاوه بر اینها در هر حوزهای که کاری انجام بده مسائل تخصصی و مهارتهای مربوط به اون حوزه رو هم یاد میگیره که بسیار مفید خواهد بود. لذا پدر مادرها باید این نقص و ضعف نظام آموزشی رو پر کنند و خصوصا مادرها فکر نکنند که بچه رو نذارند کارکنه یا فضای واقعی رو تجربه کنه بهش لطف کردن. البته هر اینکه حضور بچه در چه فضاهای کاری و چطور باشه هم موضوعی است که الآن فرصت تفصیلش نیست. فقط همین قدر که شاگردی کردن لازمه اوستا شدنه (به زبان امروزیا بخونید کارآفرینی است). 

مهارتهای مربوط به فروش و ارائه و بازاریابی و اینها هم در اینجا خوبه که منتقل بشه وگرنه صرف اینکه به بچه بگی یک چیزی رو بفروش یا یک چیزی بساز و بفروشش کارآفرین درست نمیکنه البته ممکنه رو و توقعش رو بالا ببره!

یک سری مسائل و موضوعات دیگه هم هست که نیازمند انتقال دانش و تجربه است که در قالب کلاس و آموزش و مطالعه قابل انتقاله. خواندن داستانهای کارآفرینان موفق و البته شکستهای آنها برای نوجوانان و جوانان مفیده. البته به شرط اینکه سایر جنبهها در اونها تقویت شده باشه وگرنه خواندن اینها یا آموزشش فقط توهمات بچهها رو زیاد میکنه. آموزش مسائل حرفهای، آشنایی با فرصتهای موجود، آموزش قوانین و مقررات مختلف و خصوصا برگزاری کارگاههایی برای ارائه موضوعات مرتبط با کارآفرینی میتونه بسیار مفید باشه. این نوع آموزشها برای سالهای آخر دبیرستان و اوائل دانشگاه خوبه اون هم همونطور که گفتم برای کسانی که زمینههای قبلی در سنین پایینتر در اونها شکل گرفته.

خوب دیگه خیلی طولانی شد. امیدوارم مفید باشه و خصوصا دوست خوبم جواب برخی سؤالتش رو گرفته باشه هرچند نتونستم به چندتا از سؤالاش در این پست پاسخ بدم.

موفق باشید


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تاریخ:شنبه 5 اردیبهشت 1394-03:03 ب.ظ

کارآفرینی کودکان

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه دوستان؛

 بعد از مدتی که ازنوشتن مطلب برای وبلاگ دور بودم و برنامه‌ای هم برای نوشتن نداشتم، سؤالات یکی از دوستان در مورد آموزشهای کارآفرینی به کودکان این دوره هایی که مهدکودکها و مدارس برگزار میکنند، بهانه‌ای شد که یک چیزهایی برای ایشون بنویسم و بد ندیدم در وبلاگ هم منتشرش کنم. شاید چند نفر دیگه هم ازش استفاده کنند.

خوبه قبل از اینکه در مورد کارآفرینی کودک چیزی بگم در مورد کارآفرینی، اهدافش، کارآفرینها و ویژگی هاشون کمی توضیح بدم. اساسا هرکی یک کار راه انداخت رو نمیتونیم بگیم کار آفرین. یعنی مثلا هرکی مغازهای داره یا یک چیزی میخره و میفروشه رو نمیشه گفت کار آفرینه. کارآفرینی یک سری ویژگیها داره. من در متون علمی و تعاریف که نگاه میکردم بین کارآفرینی  و تیزهوشی خیلی شباهتها وجود داره. ویژگیهایی که برای کارآفرینها گفتند با ویژگیهایی که برای افراد تیزهوش و استعدادهای برتر گفتند خیلی نزدیکه. بعضی ویژگیها مثل ریسکپذیری، خلاقیت، تحمل شرایط ابهام، قدرت تصمیمگیری، قدرت حل مسأله و خلاصه ویژگیهایی از این دست در کارآفرین و تیزهوش مشابهه. البته یک سری ویژگی مثل روابط عمومی بالا و قدرت ارائه و هوش هیجانی و اینها هم برای کارآفرینها گفتند که در بعضی تعاریف تیزهوش نیست حتی در بعضی مقالات برعکسه مثلا بعضیا نوشتند افراد تیزهوش خصوصا بچهها خجالتی تر و درونگرا تر هستند. 

خوب اینها رو گفتم که مفهوم کارآفرینی بسط پیدا کنه و بفهمیم وقتی میگیم طرف کارآفرین بشه، یعنی چه ویژگیهایی داشته باشه و با چه کارهایی میشه این ویژگیها را درش تقویت کرد. این موضوع خصوصا در بچهها خیلی مهمه. به عبارتی اگر بخوایم بچه در آینده یک کارآفرین بشه باید خلاقیت، ریسکپذیری، شجاعت مواجهه با موقعیتهای غیر قطعی و مبهم، قدرت حل مسأله، قدرت تعامل با دیگران، مهارتهای زندگی و خیلی چیزهای دیگه رو در او رشد بدیم. 

همینجا یک نکته در مورد برخی روشهای رایج در مورد کارآفرینی بگم. الآن میبینیم در برخی آموزشهای کارآفرینی خصوصا در بچهها اونم متأسفانه در مدارس یک چیزی مد شده که به بچه میگن برو یک چیزی رو بفروش یا ازش درآمد کسب کن و بیا. این نوع آموزش ممکنه یک فروشنده، ویزیتور یا حداکثر بازاریاب تربیت کنه اون هم از طریق زیاد کردن روی بچه اما به تنهایی قطعا نمیتونه کارآفرین درست کنه. البته این نوع آموزشها که از غربیها و نگاه مادی به زندگی گرفته شده مبناش اینه که شما برای اینکه موفق باشی باید بتونی هر چی داری رو به پول تبدیل کنی و براش مشتری گیر بیاری تا این دارایی تبدیل به ارزش بشه یا به عبارتی هرچیزی که مستقیم یا غیر مستقیم تبدیل به پول نشه به درد نمیخوره. این نگاه خطرناک که ما هم داریم به بچهها القا میکنیم ممکنه به این منجر بشه که اونها در آینده حاضر بشن چیزهای با ارزشتری مثل اخلاق و صداقت و آزادگی و شرافتشون رو هم بفروشن چون به این نتیجه میرسن که هرچی نشه فروختش به درد نمیخوره!

وقتی ما به بچه میگیم برو یک چیزی به عنوان کاردستی درست کن و بفروش و معیار ارزیابی بچه رو میذاریم میزان فروشی که داشته یعنی پولی که درآورده ببینید در ذهن بچه چه اتفاقی میفته؟ اولا علاقه و انگیزه و اینها به تدریج میره کنار. بچه میره دنبال چیزی که بتونه بفروشه. دومین اتفاق اینه که به آدمهایی علاقه پیدا میکنه که حاضرن بیشتر بهش پول بدن و به تدریج نسبت به افرادی که توانایی مالی کمتری دارن به صورت ناخودآگاه احترام کمتری میذاره و میشه مثل بانکا که مشتری رو بر اساس پولشون رتبهبندی و دستهبندی میکنن. سوم هم اینکه چون ما ایرانی هستیم و دلسوز و به بچهها ترحم میکنیم. پولی که میدیم با اون چیزی که میگیریم تناسب نداره. مثلا دیدم در یک مهمونی برای یک کاردستی کاغذی ساده که شاید نیم ساعت هم از یک دختربچه 9 - 10 ساله وقت نگرفته بود یکی از فامیلها 10 هزار تومن داد. خوب این بچه تدریجا متوقع میشه و فکر میکنه ارزش کار همینه. آخه توی ایران به خلاف غرب اینطور نیست که بچه ها یک چیزی بسازن برن توی خیابون به مردم بفروشن و قیمت واقعی اش رو بگیرن (البته قدیما این بود و چقدر خوب بود نه اینکه ورداریم همون طبق و بساط سابق رو بیاریم، درست بشه. نه! اون بساط و طبق در ترکیب زندگی اون زمان خوب بود و بچه  رو رشد میداد).

حالا کاش با این کار و اثرات منفی که گفتم بچه کارآفرین میشد. شما فکر میکنید. اینطوری بچه خلاق میشه، قدرت حل مسأله پیدا میکنه، توانایی برخورد با موقعیتهای مبهم و چالشزا درش زیاد میشه؟ واقعا بعیده.

خوب حالا چه باید کرد؟ اولا باید فهمید که کارآفرینی با فروشندگی برابر نیست. خیلی کارآفرینها ممکنه خودشون نتونن محصولات خودشون رو بفروشن اما چند صد یا چند هزار نفر زیر دستشون کار میکنه. کارآفرینی یعنی اینکه بتونی با تشخیص درست نیاز و بهرهگیری از توانمندیهای موجود محصول یا خدمتی تولید کنی که به درد مردم بخوره و به واسطه این تولید بتونی شغلی ایجاد کنیک که خودت و دیگران از این طریق درآمد کسب کنند. بگذریم که نیت و هدف کارآفرینی هم در نگاه مادی و الهی فرق داره که خودش یک بحث مفصل میخواد و جاش اینجا نیست.

برای اینکه روحیه کارآفرینی در بچه رشد کنه باید روی ویژگیهایی مثل خلاقیت و قابلیت حل مسأله کار کرد این خصوصا برای بچههای پیش از دبستان و دبستانی خیلی مهمه. ضمنا خود دیدن مسأله و ارائه راه حلهای خلاقانه مختلف برای مسائل هم یک ویژگی است که پدر و مادر تا دیدن باید بچه رو تشویق کنند. اگر بچه برای بالا رفتن از یک جا از راههایی استفاده میکنه که دردسر سازه این ممکنه  کارآفرین از آب در بیاد، اگر بچه روشهای مختلف رو برای انجام یک کار ساده روتین تست میکنه و شما هم اعصابتون خرد میشه که بابا تو مگه مریضی که این کار رو میکنی ممکنه بچه در آینده کارآفرین بشه. اگر بچه به جای پیروی از قواعد بازیهایی که بهش میدید قانون اختراع میکنه و به شیوههای عجیب و قریب بازی میکنه و تلاش هم میکنه که قواعد عجیبش رو به هم بازیاش بقبولونه، ممکنه ازش کارآفرین خوبی دربیاد. اما اگر همه کارهاش روی یک قاعده و قانون خاصی است که شما یا معلم یا دیگران بهش گفتن باید فکر یک شغل خوب براش باشید تا سرمایهگذاری روی کارآفرینیش. اینم بگم که لازم نیست همه کار آفرین بشن. یعنی یک متخصص خوب که برای یک شرکت یا یک سازمان کار میکنه هم خیلی مفید و لازمه و همه خلاقیتها و استعدادها لازم نیست کارآفرین بشن. 

در سنین بالاتر یعنی مثلا بعد از 7 - 8 سالگی خوبه بچهها کارهای واقعی انجام بدن و چیزهایی درست کنند و مهارتهای لازم برای کارآفرینی رو هم یاد بگیرن. اما اینکه این رو محدود به فروش کنیم درست نیست. این تمرینهایی که میگن مثلا یک استاد 5 دلار به شاگرداش داد و گفت هرکی تونست توی یک روز بیشتر از این درآمد کسب کنه و تیم اول مثلا 600 دلار درامد کسب کرد و تیم دوم فلان قدر اولا برای دانشجوهاست، ثانیا در کشور آمریکاست و ثالثا در دانشگاه استانفورده که ورودیهاش به صورت پیشفرض خیلی از ویژگیهای لازم مثل استعداد و هوش و توانمندی و تخصص در حوزه خودشون رو دارن. اینکه بیایم این کار رو در مدرسه ابتدایی، اونم توی ایران شبیهسازی کنیم و منتظر نتیجه خوب باشیم کمی سادهانگارانه است.  ما باید متناسب باشرایط خودمون و بچهها، کارهایی انجام بدیم. مثلا یک سری از دوستان کارهایی کردن که به نظرم خیلی جالب بود. به بچه ها میگن همه مسائلی که در مدرسه یا خونه میبینید رو لیست کنید و در این فرایند هم کمکشون میکنند. هر دانشآموز یا هر تیم لیستی بلندبالا از مسائل در میاره بعد مسائل مهم رو با هم انتخاب میکنند و دنبال راه حل میگردن و به صورت عملی حلش میکنند. البته این فرایند 7 - 8 ماه طول میکشه. من نتیجش رو که میدیدم برام خیلی جالب بود. مثلا یک مسأله که چند نسله که باهاش درگیریم این بود که بچه ها روی نیمکت یا این صندلی دستهدارها که میشینن و کیفشون رو پشتشون میذارن کیف میفته و خاکی میشه. راه حلهای بسیار جالبی رو بچه ها برای این مسأله ارائه کرده بودند. این میشه تمرینی برای کارآفرینی یعنی یک مسأله از مردم و جامعه رو پیدا کردن و حل کردن و یک نیاز رو رفع کردن.

یا خوبه که در سنین دبیرستان جاهایی رو برای فروش محصولات دانشآموزی درست کنند و تیمهای دانشآموزی محصولاتی که فکر میکنند مخاطب نیاز داره رو بسازند و بذارن اونجا که در یک فضای واقعی و ترجیحا بدون حضور خودشون فروش بره. اینجوری بچه ها میفهمن چیزی که ساختن واقعا به درد میخورد یا نه و واقعا بدون دلسوزی و آشنا بازی و ... کسی حاضر میشه برای چیزی که اونا ارائه کردن پول بده یا نه.

خیلی کارهای دیگه میشه کرد که هم به خلاقیت و شناسایی و حل مسأله کمک کنه هم کارهای تیمی و پروژهای رو در بچهها تقویت کنه و هم ویژگیهای مدیریتی و تعاملی و اجتماعی رو ارتقا بده. بعد امیده از این آدمهایی که این ویژگیها درشون رشد کرده کارآفرینهای خوبی دربیاد. 

نکات دیگه و نمونههای متعددی هست که دیگه بحث طولانی شد و من میگذرم ولی جا داره که در این مورد بیشتر کار بشه و روشهایی متناسب با سن بچهها و شرایط کشور طراحی بشه و مورد استفاده در مراکز آموزشی و تربیتی کودک قرار بگیره.

 فکر میکنم فعلا تا همین حد درباره کارآفرینی کودک کفایت میکنه البته یه موضوع مرتبط دیگه هست و اون پول و درآمد کودک در سنین مختلف هست که امیدوارم دوباره فرصتی پیش بیاد و بتونم بهش بپردازم.

 

موفق باشید

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تاریخ:جمعه 24 بهمن 1393-08:38 ب.ظ

نظم در کودکان

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان سلام؛

بعد از حدود دو ماه دوباره برگشتم تا یک علامت حیاتی از وبلاگ نشون بدم که نکنه اعضاش رو به دیگران اهدا کنند!! متأسفانه لابلای مشغله‎های ریز و درشتی که برای خودم درست کردم این وبلاگ هم مثل خیلی از چیزایی که بهشون علاقه دارم گم شده و کمتر میتونم بهش برسم. الآن هم پیام یکی از دوستان که نوشته بود پست جدید نمیذارید باعث شده دوباره بشینم و بنویسم.

این فاصله باعث شده رشته بحث از دستم خارج بشه. اینه که فی البداهه یک موضوع که در ذهن دارم رو مینویسم و امیدوارم که خیلی از مطالب قبلی پرت نباشه و مفید واقع بشه. یکی از موضوعاتی که عموما از دو سه سالگی بچه‌ها دامنگیر بسیاری از پدر و مادرها میشه نظمه. خیلی‌ها خصوصا اونایی که مثل ما پسر دارند از بی‌نظمی بچه‌ها شاکی هستند. بچه رو هم خیلی نمیشه بهش زور گفت. همینطوری میریزه و میپاشه و میره. شاید یکی از عوامل وقت گیر بودن بچه خصوصا در شرایط امروز و زندگی آپارتمانی همین ریخت و پاشهای تمام نشدنی بچه‌ها باشه. اما همینجا بگم که منظور من از نظم در بچه فقط این نیست به نظرم نظم یک موضوع گسترده‌تر در زندگی افراد و از جمله بچه‎هاست که البته اگر کسی با این مفهوم فراگیر منظم شد از نظر ظاهری و نظم به مفهوم رایجش هم منظم میشه.

قبل از این که به موضوع بپردازم چندتا تلقی در مورد نظم رو بگم. اول اینکه میگن بچه‎های باهوش بی‌نظم هستند. اولا هر بچه باهوشی بی نظم نیست ثانیا هر بی‌نظمی هم باهوش نیست لذا از بی‌نظمی نمیشه پی به هوش بچه برد. البته از نظر نظم ظاهری، در بچه‎هایی که ذهن سیالی دارند و برون‌گرا هم هستند معمولا علائم بیشتری از بی‎نظمی در وسائل و لوازمشون از دید دیگران دیده میشه. دوم هم اینکه بعضی وقتا مرسومه که هر بچه‌ای که ظاهرا منظم‎تره رو میگن اینا بزرگترند و از سنشون جلوترند. این هم لزوما درست نیست یعنی یه وقتایی نظم ظاهری اولا نشانه نظم به معنای فراگیرش نیست ثانیا این نظم ظاهری حاصل شرایط و عوامل دیگری است که لزوما مثبت نیست. فرضا ترس میتونه عامل قالب گرفتن بچه و در نتیجه منظم به نظر رسیدنش بشه. آخرین نکته هم اینکه نظم به معنای فراگیرش با رشد عقل و سن عقلی رابطه داره و در پیشرفت و موفقیت هم از منظر نگاه مادی کارکردگرا هم از منظر نگاه غیر مادی بسیار مهمه.

اما نظم به معنی گسترده اش رو میتونیم در سه بخش تقسیم کنیم. اول همین نظم ظاهری است یعنی وسائل و لوازم یک بچه منظم باشه مرتب و سر جاش. بچه‌ای هم که خودش لوازم و وسائلش رو مرتب کنه یا هر چیزی رو بذاره سر جاش از این منظر میگیم منظم.
دوم نظم در وقت و زمانه. در این بعد به کسی که زندگش روی یک برنامه دقیقه و حساب و کتاب داره رو میگیم منظم. یعنی ساعت خواب و بیداریش، خوردن و استراحت و تفریح و کار و درس و مشقش مشخص و طبق یک برنامه است. اینجور آدمها (اعم از بچه و بزرگ) حالت عجله و سردرگمی و تغییر حالتهای روانی توشون خیلی کمتر اتفاق میفته. اینجا یک بحث مهم هست که فقط بهش اشاره میکنم و رد میشم و اگر فرصتی بود بعدا توضیح خواهم داد. نسبت به برنامه‌ریزی و نظم زمانی در زندگی دوتا رویکرد هست یکی نگاه جدولی به زمان و تنطیم یک جدول زمانی برای کارها که فرد خودش رو مقید کنه از یک ساعتی تا یک ساعتی به هر قیمتی یک کاری رو انجام بده و دوم داشتن یک اولویت‌بندی درست برای کارها و قوعد و قانونهای درست و محکم برای تصمیم‎گیری در انجام کارها است که خود به خود در شرایط عادی نظم بسیار دقیق زمانی رو با خودش میاره. فرق این دو نوع نگاه به برنامه زمانی ممکنه در شرایط عادی خیلی درک نشه اما با بروز شرایط خاص و مواجهه با حالتهای پیش‌بینی نشده و غیر منتظره کاملا دو رویکرد مختلف در افراد دارای این دو نوع برنامه اتفاق میفته. معمولا اونچه به ما از نظم گفتند همون تعیین یک جدول زمانی است که رعایتش هم بسیار سخته و معمولا هم رعایتش مشکلاتی رو خصوصا در تعامل با دیگران برای ما بوجود میاره و ما رو به فردگرایی می‌کشونه. حالت دوم که به نظر من حالت مطلوب برنامه‌ریزی است و منجر به نظمی دقیق و بسیار راحت‌تر در برنامه زمانی میشه نیازمند یک نظام ذهنی است و قواعدی برای درست زندگی کردن.
نوع سوم نظم هم نظم ذهنی است. یعنی اینکه بچه (یا بزرگ) یک نظام ذهنی داشته باشه و بر مبنای اون زندگی کنه. معمولا بچه‌های باهوش از این نظر جلوترند یعنی حتی اگر از نظر ظاهری هم بی‌نظم به نظر برسند معمولا ذهن منظم و ساختارمندی دارند. لذاست که مثلا میگن فلان بچه نامنظمه ولی خودش میدونه هر کدوم از وسایلش کجاست. یا عبارت باکلاس‌تر نظم در بی‌نظمی رو به کار میبرن! این نوع نظم بسیار مهمه و البته میتونه سایر ابعاد نظم در افراد رو هم تحت تأثیر قرار بده.

خوب این یک تقسیم‎بندی اولیه از نظم بود و اینکه وقتی در مورد نظم در بچه صحبت میکنیم منظور این سه بعده و لزوما محدود به منظم بودن لوازم و وسائلش نمیشه. ای بسا مثلا اجبار برای نظم ظاهری که بچه نتونه قاعده و قانون و منطقی توش پیدا کنه نظام و ساختار ذهنی اش رو به هم بریزه. لذا اونچه که پیچیده است و باید بهش توجه هم بشه ارتباط ابعاد مختلف نظم و رشد دادن نظم به معنای وسیعش در کودکه. مثلا ما میفهمیم که بی نظمی محیط و ظاهر هم در تمرکز و نظم ذهنی اثر منفی داره و هم در نظم زمانی. از اون طرف نظم خشک، خلاقیت و رشد ذهنی و ساختار ذهنی بچه رو به هم میریزه و حتی میتونه به نظم زمانی هم لطمه بزنه و ای بسا موجب وسواس هم بشه. بنا بر این اینکه بفهمیم چقدر و چطور باید روی نظم بچه‎ها کار کرد و کجا آزادشون گذاشت و کجا محدودشون کرد موضوع بسیار مهمی است.

هر چند این موضوع مفصله اما توضیح بیشتر از این از حوصله من و این پست خارجه فقط برای اینکه بحث توی هوا ول نشه چند نکته کاربردی هم میگم و امیدوارم بعدا بتونم در مورد نظم و راهکارهای ایجاد و رشدش در بچه بیشتر بنویسم.

نظم از جمله ویژگیهایی است که نمیتونه از پدر و مادر نامنظم به بچه منتقل بشه!! یعنی پدر و مادر باید از خودشون شروع کنند. من بچه های خودم رو که نگاه میکنم بهشون حق میدم که حداقل به اندازه من بی‌نظم باشن!! این نکته در هر سه بعد نظم ظاهری، نظم زمانی و نظم ذهنی و خصوصا این آخری صدق میکنه. ضمن اینکه نظم ظاهری و زمانی رو هم پدر و مادر میتونن به زور خودشون رو وادار به رعایتش کنند هم میشه تا حدودی بچه‌ها رو وادار به رعایت این دو بعد از نظم کرد اما سومی اینطور نیست و باید از پایه درست  بشه. برای ایجاد نظم ذهنی برای بچه‌هایی که پدر و مادرهایی با ذهنهای به هم ریخته دارند (که تعدادشون هم کم نیست!) فقط سیستم آموزشی پایه میتونه مؤثر باشه که در شرایط فعلی اگز نظام آموزش و پرورش جیب ما رو نزنه ممنونشیم!!

قاعده پذیر کردن بچه از همون سنین دو سه سالگی شروع میشه. اگر فرایند قاعده‎پذیری بچه‌درست انجام و طی بشه میشه انتظار بچه‌ای منظم از ابعاد مختلف ( و البته رشد بسیاری ویژگیهای مثبت دیگه) رو داشت. نکته بسیار کلیدی در قاعده پذیری بچه‌ها اینه که قواعد باید در یک ساختار منظم و نظام‌مند باشند. تناقض، بی مبنا بودن و سلیقه‌ای بودن قواعدی که به بچه گفته میشه میتونه نظام ذهنیش رو به هم بریزه.
نکته مهم دیگه هم اینکه در سنین پایین این قاعده‌پذیری باید به صورت اختیاری باشه و بچه آزاد گذاشته بشه و به تدریج قواعد محکم‌تر بهش اضافه بشه تا جایی که کودک در سنین هفت هشت سالگی و بالاتر یک سری قواعد و قوانین رو به صورت اجباری بپذیره و انجام بده. این روزها بچه سالاری تا سن 50 - 60 سالگی!! یکی از عوامل مهمه بسیاری از مشکلات افراد و از جمله بی‌نظمی و به خصوص مشکل در نظام ذهنی است. ضروری است که یک دوره بچه قانون‌پذیر و مطیع بشه و حتی به اجبار هم شده برخی قواعد و مقررات رو رعایت کنه. این آزادیِ از هفت دولت هر چند اسمی باکلاس و امروزی داره اما ضررش بیشتر از فایده اشه.

خوب فکر کنم بعد از دوماه همین قدر کافیه. 
امیدوارم بتونم باز هم در خدمتتون باشم
موفق باشید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تاریخ:جمعه 28 آذر 1393-11:36 ب.ظ

عادتها در کودکان (3)

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان سلام

بنا نداشتم دیگه در مورد عادت بنویسم اما از سؤالات و نظرات دوستان و بازخوردهای شفاهی که از پست گرفتم  به نظر میرسه که باید برخی مسائل و ابهامات رو توضیح داد. ضمن اینکه در یک کامنت هم دوستی نوشتند که به همه سؤالاتی که قرار بود جواب بدم جواب ندادم که درسته. گفتم شاید بشه پیچوند که ظاهرا نشد!! ضمن اینکه از دوستانی که نظر دادن تشکر میکنم سعی خواهم کرد در این پست مطالبی در خصوص اونها بنویسم.

اما دو سه تا سؤال توی کامنتا هست که اول اونها رو تا اونجایی که ذهنم یاری کنه جواب میدم. نوشتند:

این روش کارتهای امتیازی باعث نمیشه همه رفتارهای بچه وابسته به کارت بشه؟
مثلا ما چند رفتار معدود رو میتونیم اینجوری با کارت کنترل کنیم، باعث نمیشه که بقیه کارها رو رها کنه و بگه این که جزو کارتها نبود!

در پست قبل یک چیزهایی در این مورد نوشتم. برای اینکه این کارتها و امیتازها باعث شرطی شدن رفتار کودک نشه چند نکته رو باید توجه کرد. اول اینکه مدت امتیاز برای هر کار محدود و متناسب با اون کوتاه باشه. یعنی اینها حکم استارت رو دارند و بچه بعدش باید از دینام و موتور استفاده کنه! دوم اینکه دقیقا برای هر رفتاری یک امتیاز مشخص معلوم نشه. یعنی به تدریج برید به این سمت که با نظر پدر و مادر این امتیازات تعلق میگیره و کیفیت عمل هم درش مهمه مثلا منظم کردن میتونه یک وظیفه بدون امتیاز باشه میتونه اگر بدون گفتن و با کیفیت و با شرایطش انجام بشه امتیاز خیلی بالایی داشته باشه اینجوری انتظار امتیاز گرفتن در بچه به حساب و کتاب تبدیل نمیشه و خود به خود اهمیت نظر پدر و مادر هم درش زیاد میشه. نکته سوم هم این که به تدریج کارهای خوب دیگه اضافه میشن و کارهای خوب قبلی از امتیاز مثبت گرفتن حذف میشن و انجام ندادنشون امتیاز منفی خواهد داشت. اینطوری تعداد کارهایی رو که میشه با این روش استارت زد خیلی زیاد میشه. آخرین مطلب هم اینکه به تدریج باید رفت یه سمت کل نگری به جای تجزیه. یعنی بچه باید بفهمه که ترکیب و سبک رفتار و زندگیش مهمه نه تجزیه اش یعنی مثلا هر غلطی خواست بکنه بعد چند تا کار خاص انجام بده و امتیاز مثبت بگیره. من این موضوع رو با داستانهای مختلف برای پسرم گفتم الآن هم امتیاز و تشویق براش کلیه .مثلا یک کار بد کرد کل امتیازهایی رو که توی دو هفته گرفته بود گرفتیم. اینطوری بچه میفهمه که یک کار بد میتونه همه کارهای خوب رو از بین ببره و ترکیب زندگی مهمه نه تجزیه اش (البته این رو هم بگم که خیلی از بزرگترها هم این موضوع رو کمتر میفهمن و دنبال بهتر کردن تجزیه زندگیشون هستن غافل از اینکه بای مردشور ترکیبشون رو ببره!!!)

سوال بعدی که مطرح شده بود این بود:

اما یک سوال چجوری میشه توی جامعه ما که تقریبا خود علم ارزش نیست و کارکردهاش ارزش شده به بچه حداقل چند باری لذت واقعی علم را چشوند
به خاطر این میگم که بالاخره بچه مدرسه میره و با محیط های دیگه هم در ارتباطه

باید گفت نکته درستیه و متأسفانه کار خیلی سخته اما نشدنی نیست. مهمتر از همه ارزش این چیزها برای خود پدر و مادر خصوصا در سنین قبل از مدرسه است.  یعنی اگر برای پدر و مادر هم بیشتر از اونچه که بچه فهمیده نمره و نظر معلم و رتبه مهم شد فاتحه علم رو باید خوند. لذا باید روی اینکه بچه یک چیزی رو یاد گرفته و مهمتر از اون اینکه میتونه این فهم و درک رو به کار ببره و بهش عمل کنه تمرکز کرد. مشکل، پدر و مادرها هستند که فکر میکنن آینده بچه رو نمره و رتبه اش در کلاس تعیین مینکه. باید فهمید که حتی اگر آینده هم در گرو اینها باشه اینها در عاقبت بچه خیلی اهمیت ندارند. لذا بچه نباید خیلی برای نمره و رتبه و خصوصا چیزهایی که فکر میکنه یاد گرفته ولی نفهمیده تشویق بشه. (به خلاف اغلب روشهای آموزشی  معمول)

یک نکته ظریف هم بد نیست بگم. در مدرسه خصوصا سالهای اول ابتدایی معلم مهمتر از مدرسه است یعنی به جای اینکه روی مدرسه تحقیق کنید روی معلم تحقیق کنید. اگر معلم خودش به فهم و درک و علم اهمیت بده نه نمره و این حرفا خیلی روی بچه تأثیر میگذاره. ضمنا از کلاس گذاشتن بچه و این جور کارا هم تا اونجایی که میشه بپرهیزید و بیشتر سعی کنید بستر آموزش شناختی براش فراهم کنید و به جای اینکه سطح آموخته ها رو زیاد کنید عمقش رو بیشتر کنید. (این جمله آخر خودش کلی بحث میطلبه که جاش اینجا نیست.)

در نظر آخر هم یکی از دوستان اینطور نوشتن:

1-        جواب بعضی سوالات پست قبلی موند.

2-   چرا تا به جای خوبتررسید بحث رو جمع کردید؛ گلیم وبلاگ اگه گلیم محبت نباشه پس چیه؟ هل الدین الا الحب. معلومه شما به این مسائل توجه دارین چی می شه مگه نشرش بدین. به هرحال ماکه خیلی غافلگیر شدیم تا بحث رسید به اینکه بچه هامون با عشق به هستی و لذت بی لذتی بار بیاریم پست تموم شد

در مورد سؤالات پست اول درست گفتند یکی دوتا موند که الآن بهشون میپردازم.

اول اینکه چرا یک عادت خوب از بین میره و چه کنیم که از بین نره؟ اساسا قانون طبیعت اینجوری (راستش نمیدونم چرا!) یه چیزهایی به تدریج به دست میاد و یه دفعه از بین میره. یا یک چیزهایی ناگهان خراب میشه و درست شدنش به تدریج اتفاق میفته. زخم رو ببینید. در کسری از ثانیه زخمی میشیم اما کلی طول میکشه تا خوب بشه. از اونور کلی سعی میکنیم سلامت باشیم یه ناپرهیزی باعث میشه سلامتیمون از دست بره. یعنی همه چیزهای خوب مراقبت میخواد. تازه بعضی چیزای خوب که با تلاش هم به دست میاد هرچی بیشتر میشه خطر خراب شدنش هم بیشتر میشه. مثل این خونه سازیهای بچه ها هر چی بیشتر میچینی و بالاتر میره احتمال فرو ریختنش هم بیشتر میشه. یه چیزایی هم مثل دومینو است. یعنی نه تنها خودش میفته بلکه همه چیزهای خوب دیگه رو هم میندازه. اینایی که مثال زدم در رفتارها و حالات آدم هم هست. یعنی مثلا کارهای بد و گناه مثل همون زخم میمونه در یک لحظه اتفاق میفته ولی جاش خیلی طول میکشه تا خوب بشه (اگر تا آخر عمر جاش رو بدن نمونه) تازه اگر ازش مراقبت نکنی چرکی میشه. از چیزای خوب که مثل خونه سازی بچه ها میمونه و هرچی زیاد میشه احتمال ریختنش هم بیشتر میشه مثل دانش و علم و ثروت و اینهاست. اینا راهش اینه که وسطش ملات بذاری و بنش رو محکم کنی تا بتونه بالا بره بدون اینکه بریزه. اون دومینو هم مثل عصبانیت و ناامیدی و اینجور چیزاست وقتی افتاد همه تیکه های دیگه رو هم با خودش میندازه مگه دستت رو بگیری جلوی یکی از اونهایی که داره میفته تا از افتادن بقیه اش جلوگیری بشه. در بچه خیلی فرصت بهتری برای کار هست. یعنی توی بچه راحت میشه بن کارها رو تقویت کرد، میشه ملات لای تیکه‎های زیربنایی کارهای خوب ریخت و دومینوهای لق رو برداشت که نریزه و بقیه رو هم بندازه. 

در مورد از بین رفتن عادت خوب یک نکته بگم وتمومش کنم. نگه داشتن یک عادت خوب در یک ترکیب نادرست مثل خونه ساختن با شن روی آبه!! اگر میبینید خودتون یا بچه ها نمیتونن عادتهای خوب رو نگه دارند بدونید ترکیب زندگی ترکیب درست و مناسبی نیست. اگر این ترکیب و زیر بنا درست شد عادتهای خوب نهادینه میشن. لذا برای اینکه بچه ها بتونن خوب زندگی کنن باید ترکیب زندگی ما خوب باشه. زندگی هم مثل یک توپ پر باده و اگر سوراخ شد همه بادش خالی میشه ولو از 40 تا تیکه توپ 39 تاش هم سالم باشن. پس علت اینکه ما و بچه هامون نمیتونیم کارهای خوب رو ادامه بدیم مال این زندگی پنچر و ترکیب نامناسبه (چطور خورن، چطور خوابیدن، حرف زدن، عبادت کردن، تعامل با دیگران و ... چیزهای دیگه در این ترکیب مهمه که جای توضیح بیشترش اینجا نیست!)

یک سؤال دیگه که از پست قبل مونده بود این بود که آیا اصلا انجام کار از روی عادت خوبه و این باعث تکراری شدن و یکنواخت شدن زندگی نمیشه؟

جواب این سؤال هم اینه که انجام کار از روی عادت از جهتی خوبه و از جهتی نه. به عبارتی ساختار زندگی اگر تکراری باشه و از روی عادت خصوصا اگر عادت خوب باشه خوبه اما محتواش باید دائما رشد کنه. یعنی اینکه مثلا اگر آدم عادت کنه یک ساعتی در روز مطالعه کنه خیلی خوبه اما اینکه توی این ساعت مطلب تکراری بخونه خوب نیست. عادت به عبادت و نماز خوبه اما ادا کردن اونها از روی عادت و بدون پیشرفت و تکامل خوب نیست. لذا عادت به معنی داشتن ساختار واحد در کارها باعث نظم و آرامش در زندگی میشه. اما تکرار در محتوا و حالتها و کیفیت کارها باعث خستگی، روزمرگی و افسردگی میشه. لذا اینهایی که فکر میکنن هیجان و لذت در انجام دادن کارهای عجیب غریبه اشتباه میکنن اینها چون دارن از نظر کیفیت و محتوای زندگی در جا میزنن دنبال تغییر در ساختار و روابط و فعالیتها هستند وگر نه روزمرگی برای کسی که روز به روز داره کیفیت کارهاش بالا میره معنی نداره و لذتی که در این هست خیلی بشتر از دیوونه بازی هایی است که اسمش رو میذارن رهایی از روزمرگی. برای بچه هم همینطوره باید نظم و عادت در چارچوب کارها باشه اما باید کمک کنیم و کنترل کنیم که کیفیت کارهاش بالا بره و کارها رو سرسری و به خاطر رفع تکلیف و پیچوندن انجام نده. اگر فرصتی بود و عنایتی! در موضوع موفقیت بیشتر در این باره مینویسم که  ساسا موفقیت در گرو کارهای خاص و ویژه و اینها نیست  بلکه حاصل درست، با کیفیت و مداوم انجام دادن همین کارهای ساده و پیش پا افتاده است.

در مورد سؤال دوم این دوست عزیز هم باید بگم که  ادامه دادن این موضوع کار من نیست و باید اهلش در این موضوع بنویسند.

موفق باشید

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : نكات تربیتی 
تاریخ:چهارشنبه 19 آذر 1393-12:44 ب.ظ

عادتها در کودکان (2)

بسم الله الرحمن الرحیم


در پست قبل مطالبی رو در مورد عادت نوشتم و یه مقدماتی رو هم در مورد عادت در کودکان توضیح دادم. در کامنتها تذکرات و نکات مهمی بود که از دوستانی که کامنت گذاشته بودند تشکر میکنم.

بحث به اینجا رسید که چطور میشه یک کاری رو در کودکان به عادت تبدیل کرد. یک روش استفاده از نیرویها و انگیزه‎های بیرونی است که سریعترین و اولین روشه یعنی بچه به خاطر یک جایزه‎ای یا قولی که پدر و مادر بهش میدن یک کاری رو انجام بده و طبیعتا این جایزه و قول باید مستمر باشه تا کار هم مستمر باشه. تازه باید این مشوقها و انگیزاننده‎ها تقویت بشه چون به تدریج جذابیتش رو از دست میده یعنی شکلات دو سه مرتبه کار میکنه! بعد باید بشه پاستیل و بعد پفک و چیپس و بعد آب میوه و بعد ساندویچ و پیتزا خلاصه همینطور پیش میره یا توی اسباب بازی هم از تیله شروع میشه از ماشین‎های برقی و اینا سر در میاره. این رو هم دیگه نمیشه اسمش رو گذاشت عادت. چون شرطی شدن بچه است اگر چیزی بهش بدی یک کاری رو انجام میده وگرنه نه. لذا باید کاری کرد که این مشوقهای بیرونی به تدریج به نهادینه شدن رفتار در بچه منجر بشه. برای این که این اتفاق بیفته باید یک سری نکات رو توجه کرد.

جمع مشوقها به مجموع کار انجام شده باید به تدریج کم بشه نه زیاد. اما این یعنی چی؟ یعنی اینکه اگر برای یک کار یک شکلات میدید احتمالا دفعه بعد باید دو تا شکلات یا یک چیز بهتر بدید. خوب این رو باید برای تعداد دفعات بیشتری در نظر بگیرید. یعنی اگر مثلا برای یک شب مسواک زدن فرداش به بچه یک شکلات میدید، و حالا نیازه که یک چیزی بهتر بدید این رو برای 3 شب یا مثلا یک هفته بهش بدید. اینجوری هم انگیزاننده قوی تر میشه هم میزان ارزش مشوق به مجموع کار انجام شده کم میشه. صبر بچه هم بیشتر میشه و کم کم میتونه برای یک مشوق بلند مدت که مثلا همون سلامتیشه خودش رو قانع کنه که این کار رو انجام بده.

حالا در بچه‎های قبل از دبستان ممکنه اینکه بخواید بچه رو وادار کنید یک کاری رو یک هفته انجام بده سخت باشه. برای این کار میشه از علامتها یا کارتهای امتیاز استفاده کرد یعنی مثلا به جای اینکه بگیم یک هفته مسواک بزن تا مثلا یک کتاب یا اسباب‎بازی رو برات بخرم میشه گفت شبی یک کارت یا علامت ستاره بهت میدم هر وقت اینا شد هفت تا این جایزه رو برات میگیرم. اینجوری بچه یک چیزی توی دستش داره و احساس میکنه یک بخشی از مسیر رو رفته و حیفه که ولش کنه. این مکانیزم هم یک عامل مهم در عادت خصوصا در اوائلشه. حتی در بزرگترها هم همینه. ما زیاد با خودمون میگیم حالا که تا ایجاش رو رفتیم بذار بقیه اش رو هم بریم! این کارت امتیازی این فرایند رو در بچه ایجاد خواهد کرد. میتونید از امتیاز منفی هم استفاده کنید. مثلا اگر بچه یک شب مسواک نزد به جای صفر شدن امتیازش یکی از کارتهاش کم بشه اینجوری هزینه انجام ندادن یک کار هم براش زیاد میشه. بعد از یک مدتی میتونید سبدی از کارهای خوب رو با امتیازات مختلف برای بچه تعریف کنید و جوایزی برای رسیدن به یک امتیاز معین. مثلا مسواک زدن یک کارت یا امتیاز، منظم کردن اتاق مثلا 2 امتیاز و به موقع خوابیدن یک امتیاز و ... اینجوری هم بچه سعی میکنه رفتارهای درستش رو منظم انجام بده هم اینکه شما با تعیین امتیازها میتونید اهمیت یک موضوع رو در زندگی بچه تعیین کنید مثلا وقتی نماز امتیاز بالایی داره معلومه که این چیز مهمی در زندگی است. از اون طرف امتیازهای منفی هم همینطوره مثلا مسواک نزدن یک امتیاز کم میکنه ولی بد اخلاقی و بی ادبی 10 امتیاز. خوب این تدریجا اهمیت کارها رو در ذهن بچه ایجاد میکنه.

بعد از یک مدت میشه امتیاز مثبت رو برای یک کار برداشت. یعنی بچه بفهمه که این وظیفه است و باید انجامش بده و اگر انجام نده امتیاز منفی میگیره. این به تدریج باعث میشه سطح کارهای خوب که بابتش مشوق تعریف میشه بره بالا و انتظار بچه از خودش هم به تدریج بالا بره.

من تقریبا قبل از سه سالگی با چیزهای خیلی ساده با پسرم شروع کردم و چندسالی از این روشها استفاده کردم و خوشبختانه نتایج خوبی هم از این روش گرفتم.

اما موضوع بعدی که در درونی شدن رفتارها و ایجاد عادتهای مطلوب مؤثره تبدیل مشوقهای مادی به معنوی و روانی است. یعنی تبدیل کردن شکلات و پاستیل و اسباب‎بازی به توجه دیگران و جایگاه اجتماعی و لذت موفقیت و در مراحل بعد لذت کمک به دیگران و مفید بودن برای جامعه. این کار بسیار مهم‎تر و عمیق‎تر از نکته قبلی است. عادتهایی که به این مرحله می‎رسند بسیار پایدارترند تا اونهایی که به خاطر مشوقهای مادی و امتیاز و این چیزها شکل گرفته. لذا باید سعی کرد به تدریج انگیزه‎ها و مشوقهای روانی و اجتماعی رو جایگزین مشوقهای بیرونی مادی کرد. برای این کار هم دونستن چند نکته لازمه.

اول این مشوقها و انگیزه‎ها باید در خانواده و جامعه پیرامون بچه ارزش باشه. در جایی که پول درآوردن و خریدن ارزشه و شیک بودن و خوب خوردن و راحت زندگی کردن مهمه، حرکت از مشوقهای مادی و خوراکی و اسباب‎بازی به مشوقهای روانی و اجتماعی تقریبا غیر ممکنه! لذا این چیزهایی که میخوایم برای بچه مشوق باشه اول باید برای خودمون ارزش داشته باشه.

دومین نکته اینه که شیرینی این کارها با تأخیر مشخص میشه یعنی بچه با یک کار خوب نمیتونه این مشوقها رو لمس کنه و در استمرار و تکراره که بازخوردهای اجتماعی و روانی این موضوع رو درک میکنه. مثلا بچه یک کتاب میخونه خوب ممکنه یک تشویق بشه اما اونی که بتونه براش انگیزه دائمی باشه اتفاق نمیفته اما حالا فرض کنید یک بچه به مدت یک سال هفته ای یک کتاب میخونه این کم کم از طرف اطرافیان مورد توجه قرار میگیره خودش به خودش میباله و این موضوع براش میشه انگیزه. یا در مورد نظم اتاق خیلی کار میبره تا بچه در ذهن خودش و نظر اطرافیان به یک بچه منظم معروف بشه و این براش انگیزه بشه. در خیلی کارهای دیگه مثل حفظ قرآن، انجام یک سری رفتارها و عادتهای شخصی مثبت، رعایت هنجارهای اجتماعی و ... همین موضوع صادقه. در اینکه بچه به این حد برسه هم دو تا عامل مهمه همراهی اطرافیان خصوصا پدر و مادر و دوم استفاده از انگیزه‎های بیرونی مکمل تا رسیدن به اون انگیزه‎‏های روانی و اجتماعی.

نکته سوم هم اینکه بچه وقتی به این رسید خود حفظ این جایگاه براش موضوعیت پیدا میکنه یعنی وقتی به یک بچه گفتند اول نفر کلاس یا بچه پر مطالعه یا حافظ قرآن و ... دیگه برای اینکه این جایگاه و عنوان روحفظ کنه حاضره زحمت بکشه و این خودش یک انگیزه است برای ادامه رفتارهای خوب و ایجاد عادتهای مثبت.

تا اینجایی که گفتم میشه گفت مرز انگیزه‎های عالم طبیعت و ماده است یعنی هر چی در علوم جدید در مورد مشوقها و انگیزه میگن یه جورایی همین دو نوعه. حتی حسهای درونی هم وابسته به بازخورد بیرونه یعنی طرف از خودش احساس رضایت میکنه چون در جامعه موفقه و دیگران بهش توجه میکنن. یا اینکه مستقیما مربوط به جامعه است مثلا طرف از اینکه برای جامعه مفیده یا داره به مردم کمک میکنه لذت میبره و براش این یک انگیزه است. معمولا انگیزه‎های ترکیبی از همین هاست. غیر از اینها هم که همون انگیزه‎های مادی سطح پایینه که اول نوشتم. یعنی طرف کار میکنه که پول بیشتری در بیاره، رفاه بیشتری داشته باشه، راحت تر زندگی کنه، سالم باشه و ...

یک انگیزه بسیار مهمتر هست که مختص نگاه الهی به زندگی است و لازمه اش اعتقاد به یک سری چیزهای ماوراء ماده است و اون لذتها و انگیزه‎های روحی و معنوی است. اینها حس کردنشون سخته ولی اگر کسی حس کرد در لحظه نتیجه عملش رو میبینه. یعنی همون وقتی که کتاب میخونه لذت علم رو درک میکنه، لذت رفتارهای خوب رو در همون لحظه که انجام میده میبینه و هزینه و سختی رفتارهای بد یا انجام ندادن کارهای خوب رو هم بلافاصله میبینه. این میشه پاداش در لحظه و انگیزه دائمی و اینه که واقعا موتور محرک در عادتهای خوبه. به نظر من اگر کسی به این نوع انگیزه نرسه همیشه احتمال اینکه عادتهای خوبش رو فراموش کنه هست. یا اینکه در جمع یک کاری رو انجام بده ولی در زندگی شخصیش نه. خلاصه این نیروی قوی اگر فعال شد فرد از اون دوتای دیگه مستغنی میشه. نه نیاز داره انگیزاننده مادی براش داشته باشیم نه انگیزاننده های روانی و اجتماعی. (در این عالم عشق حتی از نوع مجازیش هم یک همچین چیزیه منتها عشق مجازی چون زایل میشه معمولا عادتها و رفتارهایی هم که مبتنی بر اون شکل گرفتن از بین میرن!!)

حالا در بچه چطور میشه این نیرو رو فعال کرد؟ بچه زمینه دریافتهای روحی و معنویش از ماها خیلی بیشتره و اگر ما بذاریم این لذتها رو بهتر درک میکنه. سن تجارب معنوی و حس کردن لذتهای روحی هم سنین بچگی و نوجوانی است یعنی اگر کسی این دوران رو از دست داد خیلی سخت ممکنه بشه این لذتها رو بهش فهموند. من چیز زیادی در این زمینه نمیدونم فقط نکته مهمی که هست اینه که ما باید مواظب باشیم در بچه همه انگیزه ها رو به سمت انگیزه های مادی و روانی و اجتماعی نبریم که بچه همه کاراش برای اینها باشه و به تدریج باید بفهمه که یک چیزی بالاتر از اینها هست که آدم داره برای اون زندگی میکنه.

خوب دیگه از دستم در رفت و پام رو از گلیم وبلاگ درازتر کردم!!!!

فقط یک نکته هم که الآن یادم اومد اینه که در بچه‎ها ساعت بیولوژیک و ریتم زندگیشون خیلی راحت تر از ما تنظیم میشه. اگر بتونیم مدتی اونها رو روی سبک درست و مطلوب تنظیم کنیم بدنشون به این روش عادت میکنه و خیلی راحت تر میتونن به این کار ادامه بدن. البته خوب طبیعتا این مستلزم تنظیم کردن خودمونه که ممکنه سخت باشه مثلا اگر بخوایم بچه سحرخیز باشه اول خودمون باید بیدار بشیم. از این روش برای عادتهای زمانی و ترکیب زندگی که اتفاقا خیلی مهم تر از تجزیه‎اشه خیلی خوب میشه استفاده کرد.

فکر کنم دیگه در مورد عادت کافی باشه.

امیدوارم موفق باشید




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : نكات تربیتی 
تاریخ:یکشنبه 4 آبان 1393-09:00 ق.ظ

کودک و حافظه

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان سلام

فرا رسیدن ماه محرم، ماه عزای سالار شهیدان (علیه السلام) رو خدمت شما تسلیت عرض میکنم و امیدوارم به خوبی بتونید از این ایام استفاده ببرید. این برنامه‎ها و مراسماتی که در این ماه هست برای بچه ها هم خیلی خوبه و جذاب. در سنین بچگی معمولا اول علاقه به یک چیزی باید بوجود بیاد بعد استدلال و دلیل. در بزرگی باید این موضوع برعکس باشه یعنی یک چیز ابتدا دلیل و منطق براش بیاد بعد انتخاب بشه یا علاقه بهش پیدا بشه. هرچند در ما بزرگترها هم اغلب برعکسه و ما هم استدلالهامون توجیه کننده علاقه و تمایلاتمونه نه برعکس! این هم یک معیار تفاوت بچه‎ها با آدمهایی است که بزرگ میشن و امروز خیلی کم شدن و کم کم داره نسلشون منقرض میشه!!

اما بعد! در پست قبل چیزهایی در مورد حواس پنجگانه، ورودیهای ذهن کودک و حافظه حسی و کوتاه‎مدت نوشتم. مشخص شد که علت حواس پرتی چیه و یکی دو راهکار هم برای حل این مسأله دادم. در این پست یک بررسی خواهم کرد در مورد اتفاقاتی که بعد از ورود یک مطلب و مفهوم به حافظه کوتاه مدت میفته. گفتیم حافظه کوتاه‎مدت ظرفیت محدودی داره یعنی 5 -6 (دقیقش 5 تا 9) مفهوم رو در آن واحد میتونه در خودش نگهداره و با ورود مفهوم بعدی یکی از قبلیها ازش حذف میشن. مدتی هم که یک چیزی رو در خودش نگه میداره چیزی حدود 30 -40 ثانیه است.

خوب همینجا یک تست برای حافظه کوتاه مدت بگم که ممکنه براتون جالب باشه. میتونید حافظه کوتاه‎مدت خودتون یا بچه‎ها رو (البته برای سنین بیش از 5 – 6 ساله) با این روش تست کنید. چند اسم یا عدد رو پشت سر هم بگید و بعد از بچه بخواید اونهایی رو که یادش مونده رو تکرار کنه (برای بچه‎ها باید چیزهای ساده مثل میوه یا حیواناتی رو که میشناسن انتخاب کنید)  معمولا این تعداد همون 5- 6 خواهد بود. این همون ظرفیت فراخنای حافظه یا حافظه کوتاه‎مدته. تعداد اسامی که میخونید 10 تا باشه خوبه و زمان خوندنتون هم از 15 تا 20 ثانیه بیشتر نشه و بعد از خوندنش هم سریع از بچه بخواهید تکرار کنه. البته طبیعتا اینکه در چه وضعیتی از بچه میپرسید هم تأثیر داره. مطمئنا اگر وقتی بچه ذهنش مشغوله یا خسته است بپرسید کمتر میتونه جواب بده. ضمنا با تکرار دوباره یا حداکثر سه باره بچه میتونه تقریبا هر ده تا رو تکرار کنه. ترتیب گفتن موارد هم در این تست مهمه.

یکی از نکات مهمی که در مورد حافظه کوتاه مدت هست اینه که این حافظه علاوه بر حواس از یک جای دیگه هم ورودی میگیره. بله یکی از ورودیهای عمده حافظه کوتاه‎مدت، حافظه بلندمدته. نکته در اینجاست که ذهن انسان مستقیم نمیتونه از حافظه بلندمدت استفاده کنه و از هرچیزی بخواد استفاده کنه باید اون رو بیاره به حافظه کوتاه‎مدت یا به عبارتی فراخوانیش کنه روی این حافظه. لذا وقتی شما مثلا یک چیز از خاطرات قبل رو دارید تعریف میکنید، در حقیقت مطالب رو اول از حافظه بلندمدت میارید به حافظه کوتاه‎مدت و بعد از اونجاست که میتونید ازش استفاده کنید و بیانش کنید. معمولا  هم ورودی از بیرون که از طریق حواس انجام میشه با ورودی از حافظه بلندمدت توأم هستند. مثلا شما یک ماشین یا وسیله رو می‏بینید، ذهن به صورت خودکار مطالب و مفاهیم مربوط و مشابه اون رو از حافظه بلندمدت میخونه و شما این شیئ رو میشناسید که یا قبلا دیدیدش یا جدیده و در جایی متناسب براش جا باز میشه. مثلا یک مدل جدید از ماشی با برندی خاص رو که میبینید، برند در ذهنتون تداعی میشه، ماشینهاش میاد مقایسه میشه و این ماشین جدید به عنوان یک مدل که تا حالا ندیده بودید به حافظه اضافه میشه.

برگردید به نکاتی که توی پستهای قبلی گفتم. اینکه بعضی چیزها ذهن بچه رو تسخیر میکنه یعنی بیشتر ورودیهای بچه از تداعی چیزهایی که توی ذهنش داره خصوصا چیزهای رویایی و خیالپردازانه دریافت میشه. خوب طبیعتا این جور بچه‎ها بخشی از حافظه کوتاه‎مدتشون دائما درگیره و کمتر میتونن چیزها رو یادبگیرند و تمرکز داشته باشند.

یک نکته کلیدی دیگه از همین جا قابل استفاده است. اینکه چرا دوران کودکی و آموزه‎هایی که در این دوران وارد ذهن و حافظه بچه میشه خیلی مهمه. همونطور که گفتم هر ورودی جدیدی با داشته‎های قبلی در ذهن ترکیب، مقایسه و سنجیده میشه و بر اساس این فرایندها جایگاهی در ذهن پیدا میکنه. خوب مفاهیم کم و محدودی در ذهن بچه‎ها هست و اغلب مفاهیمی که وارد ذهنشون میشه مفاهیم پایه است. سایر مفاهیمی که بعدها وارد ذهن بچه میشن با این مواد اولیه محک میخورن و سنجیده میشن و طبیعیه که این مفاهیم اولیه حکم خشت اول رو دارند که اگر کج گذاشته شد بنای مفاهیم ذهنی بچه تا ثریا کج خواهد شد. شاید به همین دلیله که اینقدر برای دانشمندان مهمه که بفهمند اولین تصویری که در بدو تولد در ذهن بچه شکل میگیره چیه که به نظر اونها این تصویر، پایه خیلی مفاهیم دیگه در زندگی خواهد بود. شاید یکی از دلایل تأکید دین ما بر اذکار و اداب بارداری و به دنیا اومدن بچه و دوران نوزادی، اهمیت ویژه مفاهیمی است که در این دوران در ذهن بچه شکل میگیره.

خوب از حافظه کوتاه‎مدت بگذریم. گفتیم که این حافظه محدوده و 6- 7 مورد و مفهوم رو در خودش جا میده. حالا اگر روی این چند مورد توجه بشه و تکرار بشه اینها از حافظه کوتاه‎مدت به حافظه بلندمدت متقل میشن. اعتقاد بر اینه که هر چیز توی این حافظه رفت دیگه پاک نمیشه. یعنی این حافظه چیزهایی که بهش وارد میشه رو نگه میداره. ظرفیت حافظه بلند مدت هم محدودیت داره ولی میزان این ظرفیت خیلی بالاست به قدری که میگن بیشترین استفاده از مغز حتی به ده درصد هم نمیرسه لذا بعضیها ظرفیت این حافظه رو نامحدود دونستند. اما چطوره که آدم چیزهایی رو که به حافظه بلندمدت سپرده رو فراموش میکنه مثل گم شدن یک شیء کوچیک تو انباری میمونه یعنی هست اما پیدا کردنش خیلی مشکله. خیلی از آموخته‎ها و یافته‎های ما هم همینطوره یعنی هست اما نمیتونیم ازش استفاده کنیم. به عبارتی در بازیابی و رمزگردانی دچار مشکل هستیم. البته دلایل دیگری هم برای فراموشی گفتند مثلا تداخل یعنی دو تا مفهوم که در حافظه هست با هم اشتباه بشه و یکی جای دیگری به ذهن بیاد. یکی دیگه هم سرکوب کردن چیزهایی که در حافظه هست. یعنی آدم وقتی نمیخواد یک چیزی رو به یاد بیاره سرکوبش میکنه و ناخودآگاه کاری میکنه که اون موضوع رو فراموش کنه! (البته این رو من ساز و کارش رو نفهمیدم!!)

خوب حرف در مورد اینکه مطالب چه طور به حافظه بلند مدت انتقال پیدا میکنه و با چه ساختارها و نظمی اونجا ذخیره میشه و چه فعل و انفعالاتی در حافظ اتفاق میفته زیاده اما من فقط چند نکته رو مینویسم که به درد پدر مادرها در ارتباط با بچه میخوره.

مطالبی که به حافظه سپرده میشه یا به صورت معنایی است؛ که یک معنی از آنچه دیده، شنیده یا حس شده در یاد میمونه. مثلا یک جمله که به شما میگن ممکنه دقیقش یادتون نمونه اما مفهومش و معنیش رو در ذهن دارید. این نوع به خاطر سپردن از طریق برقراری ارتباط بین مفهوم جدید با مفاهیم قبلی اتفاق میفته. یک نوع به خاطر سپاری هم به خاطر سپردن عین مواردی است که وارد ذهن میشه و نیازی به فهم معنای اون نداره. در این حالت شکل و ترکیب کلمه یا عبارت یا شیئ متناظر اون در ذهن میمونه. مثلا لیست خریدی که هر شب به ما میدن رو باید عینش رو به ذهن بسپریم و اگر مفهوم و معنیش رو به خاطر بسپریم ممکنه به جای ماست، دوغ بخریم!!!

ما معمولا به حالت دوم میگیم حفظ کردن. یعنی وقتی کسی یک چیزی رو همونطور که هست به خاطر میسپره و عینا قادر به بیانشه. حالا میخواد این رو بفهمه یا نفهمه! سیستمهای مبتنی بر حفظ هم معمولا این رویکرد رو دارند. متأسفانه اغلب مواردی که من در روشهای آموزشی پیش از دبستان دیدم همینه یعنی بچه‎ها رو با شیوه‎های مختلف وادار میکنن (نه به معنی اجبار که ممکنه بچه هم خودش خیلی مایل و راغب باشه) یک چیزی رو حفظ کنه حتی شکل کلمات رو. بچه هنوز معنی پایتخت یک کشور رو نمیدونه بعد پایتخت همه کشورهای دنیا رو بلده. مفهوم جمع شدن دو عدد رو نمیفهمه اما میتونه جمع دو رقمی انجام بده! معمولا به این بچه‎هایی هم که این چیزا رو بلدن یا میتونن خوب حرفای بزرگترها رو تقلید کنند میگیم باهوش.

پسر ما تا حدود 4 سالگی شعرها رو تعریف میکرد. البته خودش میگفت شعر میخونم اما مثل داستان تعریف میکرد. خوب طبیعتا اون چیزی رو هم که فهمیده بود تعریف میکرد. بعضی وقتا هم من لجم میگرفت که این که شعر نیست شعر باید موزون!! باشه اما بچه بیچاره چه میفهمید که وزن و عروض و قافیه چیه! تازه شعر هم میگفت. یعنی یک مشت داستان میگفت و میگفت ببین شعر گفتم! البته فهمیده بود که باید اینها رو با آهنگ بخونه تا بشه شعر!!! از اون ور هم بچه‎هایی بودند که کلی شعر حفظ بودن ولی معنیش رو نمیفهمیدن.

به نظر من! والدین خیلی روی اینکه بچه چی حفظه متمرکز نشن (البته تقویت حافظه خوبه) بلکه ببینن بچه چی فهمیده. مطمئن باشید توی این دنیای اطلاعات حفظ کردن همه چیزهای لازم کار ساده‎ای نیست و بالاخره آدم نمیتونه همه چیز رو حفظ کنه اما میشه مبانی و معانی اصلی رو فهمید و تعمیم داد و خیلی مفهومهای مختلف رو از طریق ذخیره کردن معانیشون به حافظه سپرد. مثلا بچه‎هایی که بر پایه حفظ رشد میکنن در ادامه تحصیل نیز میبینید که نشستن و فرمولها و حتی حل تک تک مسأله ها رو حفظ میکنن. اما بعضی هم میتونن فرمول رو یاد بگیرند و در شرایط مختلف به کار ببرن و حتی تعمیم و توسعه درش ایجاد کنند. بنابر این بچه رو بیشتر برای چیزهایی که فهمیده و میتونه به کار ببنده تشویق کنید تا برای چیزهایی که حفظ کرده. البته این کار خصوصا در چند سال اول سخته چون درس پس دادن بچه‎های کوچک و حفظ کردن چیزهای مختلف توسط اونها خیلی جذابه و بعضا ناخودآگاه آدم رو به تشویق وادار میکنه.

البته طبیعیه که بعضی چیزها مثل تاریخها، رویدادها و اماکن و امثال اینها باید حفظ بشن و نمیشه فهمیدشون. مثلا اینکه فلان جنگ در چه تاریخی و کجا اتفاق افتاد و فرمانده اون سپاه کی بود فهمیدنی نیست و باید حفظ بشه. ولی بچه ها تا 6- 7 سالگی خیلی نیاز به این حفظیات ندارند. پس خیلی اذیتشون نکنیم. ضمنا این دو نوع حفظ کردن روشهای مخصوص به خودشون رو دارند و تقویت حافظه هم مبتنی بر این دو رویکرد روشهای متفاوتی داره که البته معمولا اونچه در روشهای مرسوم گفته میشه مخلوطی از دو رویکرده.

در مورد حافظه و یادگیری و روشهای تقویتش هم مطالب فراوانی هست. مثلا انواع حافظه تصویری، شنیداری و معنایی یا اتفاقاتی که در ثبت و بازیابی در حافظه اتفاق میفته موضوعاتی هستند که میتونن مفید باشند. به نظرم دیگه توضیح بیشتر این موضوع در این پست لازم نیست. در خیلی از سایتها و بلاگها در مورد حافظه و تقویتش نوشتند که میتونید با یک جستجوی ساده خیلیش رو ببینید. اما در اینکه کدوم درسته کمی دقت کنید!

امیدوارم موفق باشید





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تاریخ:جمعه 4 مهر 1393-12:43 ق.ظ

راهکارهای تقویت ذهن و هوش کودکان(قسمت دوم)

بسم الله الرحمن الرحیم

از اونجا که مطلب راهکارهای تقویت هوش سریال شده!! مستقیم میپردازم به ادامه مطلب.

... اما نشانههای کم تحرکی یا بدتحرکی! فکر هم چند چیزه. یکی اینکه بچه هیچ کار جدیدی انجام نده و هیچ سؤالی نکنه. بچههایی که علاقه مند به کارهای تکراری و بدون نیاز به فکر هستند رو هم باید به حرکت وا داشت. مثلا بچههایی که دائما پای تلویزیون هستند اون هم کارتون و برنامههای صرفا سرگرم کننده. یا بچه هایی که علاقه شون به اسباب بازیهاییه که حرکت و صدا یا نوری داره مثل ماشینها و عروسکهای اتوماتیک و موزیکال. اگر اینها از یک حدی توی زندگی بچه بیشتر بشه یک هشداره. دیدم بچه ای رو که دو سه ساعت دمر خوابیده و یک قطار اسباب بازی رو که روی یک ریل بالا و پایین میرفته نگاه میکرده. به نظرم اگر این دائم تکرار بشه باید بهش بیشتر توجه کرد. از علائم دیگه تحرک نامناسب ذهن خیال پردازیه. توجه کنید توهم و خیال با فکر و تفکر متفاوته. اینکه بچه بیاد و تعریف کنه و ایده بده و چیزهای حتی عجیب بگه خوبه. از اونجایی که محدودیتهای عالم واقع توی بچه خیلی شکل نگرفته ممکنه حرفها و کارهایی که میگه دور از ذهن باشه مثلا میاد میگه دوست دارم سوار هواپیما بشم برم تو آسمون و ماه و اینها و یا خیلی حرفایی که اغلب از بچه ها شنیدید. این تا یک سنی بد نیست و البته از 4 - 5 سالگی کم کم باید فرایند منطقی شدن همین صحبتها هم شروع بشه. اما یک چیزهایی هست که در بچه هم معلومه صرفا زاییده ذهن خیال پردازه. مثلا صحبت از موجودات خیالی، اسفاده از نامهای خیالی و غیرواقعی، صحبت کردنهای مبهم و توهم آمیز و زیاد از حد با خود (تا یه حدیش طبیعیه خصوصا وقتی بچه به اسباب بازیهاش نقش میده و با اونها صحبت میکنه.) اینها باید بهشون توجه بشه خصوصا اگر بچه به 5 - 6 سالگی رسید و این موضوع همچنان ادامه پیدا کرد و از شدتش کم نشد. یکی از چیزهایی که توهم خیالات رو دامن میزنه و جلوی تحرک و فعالیت مفید ذهنی رو میگیره همین دیدن کارتونها و بازیهای تخیلیه. بعضی از این برنامه های کودک رو ما هم که میبینیم تا یه مدتی دچار توهم میشیم. این موضوع در روشهای جدید هم دیده میشه یعنی مثلا در روش مونته سوری تخیل و خیالپردازی رد شده (البته من روش مونته سوری رو به صورت کامل قبول ندارم و ایراداتی جدی بهش وارد میدونم اما در این نکته نظرم به اون نزدیکه) خوندن نظر مونته سوری در این مورد خالی از لطف نیست:

مونته سوری نسبت به خیال پردازی و تخیل كودكان حسی بدبینانه و انتقاد آمیز داشت و با اینكه معتقد به رعایت تمایلات طبیعی در رشد كودك بود،خیال پردازی را رد میكرد و معتقد بود كودك عاشق این است كه در عوالم سحرآمیز غیر واقعی سرگردان شود اما با این كار او ارتباط خود را با دنیای واقعی از دست میدهد و داستانهای خیالی مانند جن و پری و بابا نوئل تنها او را به ساده لوحی تشویق میكند چون برخوردی غیر فعالانه دارد و فقط دریافت كننده است ،قدرت تشخیص و داوری در او پرورش نمی یابد ،در حالی كه به این دو نیاز دارد. اگر بخواهیم تخیل خلاق را در كودك پررورش دهیم ،باید قدرت مشاهده و تشخیص او را در دنیای واقعی پرورش دهیم. (خوب دیگه همش که نمیشه هر کی هر چی گفته رو رد کرد؛ یه جاهایی هم باید تأیید کرد!!!!!!!)

پس بی تحرکی و بدتحرکی ذهن و فکر کودک رو باید جلوش رو گرفت و اولا وادارش کرد (البته نه با دستور و امر و نهی) که فعالیت ذهنی داشته باشه و ثانیا به فعالیتهای ذهنیش هم جهت داد که به بیراهه نره. این کار هم باز به تحرک جسمی شبیهه. یعنی مثلا وقتی میبینیم یک بچه ای تنبله و کم تحرک با روشهای تشویقی و انگیزاننده باید به تدریج وارد فعالیتهای پر تحرکش کرد و نظام انگیزشی و پاداش زندگی رو براش جوری چید که مجبور باشه برای افزایش امتیاز و تشویقاتش از جاش بلند بشه و حرکت کنه. در مورد فعالیتهای ذهنی هم همینطوره وارد کردن بچه در فضاهای چالشزا، ایجاد کردن شرایط مواجهه با مسأله، رقابتهایی که ذهن رو به تحرک وامیداره و از این دست فعالیتها کمک میکنه که فعالیتها و تحرک ذهنی بچه افزایش پیدا کنه.

اما فعالیتهایی که میتونید از اونها برای ایجاد تحرک ذهنی در کودک استفاده کنید متعددند و البته به سن کودک هم ربط داره. در کودکان زیر سه سال بیشتر کارها و فعالیتهای جسمی میتونه ذهن رو فعال کنه و باید روی همین فعالیتها تمرکز کرد. در مورد بازیهای مفید برای رشد ذهنی در پستهای قبل چیزهایی نوشتم. اما کلا اسباببازیهای چیدنی، پازلها، بازیهای مونته سوری، بازیهای دوختنی و مچ کردنی  و ... برای بچه خیلی خوبه. بعضی بازیها مثل انواع ماز و تختههای تعادل و دوچرخه و سه چرخه (مخصوصا اگر مسیرهای خوب و چالشزا براش تعیین بشه) خیلی میتونه ذهن بچه رو به کار بندازه. بازیهای رقابتی و چالشی در سنین بالاتر (3 تا هفت سال) میتونه به رشد ذهنی کمک کنه. بازیهای مثل توپ بازی، تیله بازی، نشونهگیری و ... هم خیلی مفیده. در بچههای بزرگتر هم بازیهای گروهی، بازیهای رکورددار و رقابتهای جمعی مفیده. مثلا بازیهایی مثل فوتبال و والیبال و هفت سنگ و زو .... بسیار مفیدند. یک سری کارها هم برای بچههای بزرگتر خیلی خوبه و از نشانههای تحرک ذهنی (علاوه بر تحرک جسمی) به شمار میره. مثلا اگر دیدید یه بچه دائما با خودش کل کل روپایی داره یا راکت رو گرفته و داره تعداد ضربه به توپ رو میشماره یا یه دروازه کوچک گذاشته و توپ رو شوت میکنه یا دوست داره چیزهای مختلف رو جوری روی هم بذاره که بلند تر از قبل بشه یا تعادلش رو میخواد حفظ کنه و با خودش مسابقه یا همون رو کم کنی داره!! بدونید که ذهنش شدیدا درگیره و داره کار میکنه. اینا علاف نیستند! دارند رشد میکنند اما درونزا. (این رو هم البته باید کنترل کرد که نتیجه اش درونگرا شدن بچه نشه).

در سنین بالاتر از 4 - 5 سال تدریجا فعالیتهای ذهنی و فکری جدای از فعالیتهای جسمی و حرکتی هم باید اضافه بشه. انواع جداول، معماها، بازیهای ریاضی ، ضرب و جمع و مسابقات ذهنی و سرعتی و ... هم لازمه که ذهن بچه رو به تحرک و فعالیت وادار کنه. همه اینها هم تا 8- 9 سالگی باید با بازی و تشویق باشه که بچه زده نشه. دقت کنید در هیچ جا بچه نباید حس نتونستن پیدا کنه که این حس اولین قدم در ناموفقیت در یک زمینه ذهنیه. 

فراهم کردن زمینه برای خراب کردن البته به صورت هدایت شده هم برای بچه ها خوبه. اولا جلوی خراب کردن رو نگیرید. ثانیا تدریجا جهت بدید و شرط بذارید مثلا اجازه میدم این ماشین رو باز کنی به شرط اینکه بگی چیا توش بود و هر کدوم چی کار میکرد. حالا شرطهای دیگه مثل نظم و جمع کردن و اینها هم میشه گذاشت که به بحث این پست ربطی نداره. کم کم تجهیزات خراب کردن یا بهتره بگم باز کردن مثل قیچی و آچار و پیچ گشتی و برای دخترا بشکاف و .... رو هم برای بچه فراهم کنید. از یک سنی میتونید بهش بگید تعمیر کنه (و مطمئن باشید که لاشه وسیله رو تحویل میگیرید.) تدریجا بچه میتونه تعمیرکار شما بشه البته در نوجوانی. 

از همه اینها یک نکته کلی میشه فهمید که لزوما بچه ای که سرش توی کتابه یا از این کلاس به اون کلاش میره ذهن فعالی نداره بلکه خیلی وقتها بچههایی که فعالیت جسمی زیاد و البته کنترل شده ای دارند ذهن پویا و فعالی دارند. همه هنر ما هم اینه که این حرکت جسمی رو طوری هدایت کنیم که نیاز به فعالیت ذهنی داشته باشه. یادمه اولین باری که پسرم رو بردم کوه (حدودا دو سالش بود) برای هر قدمی که توی سنگها بر میداشت چقدر باید فکر میکرد و سبُک و سنگین میکرد تا پاش رو جای درست بذاره. به قول امروزیا سی پی یوش روی 99 درصد بود!! لذا ایجاد محیطهای چالشزا (با خطرناک متفاوته) برای تحرک و بازیهای فیزیکی منجر به تحرک و رشد ذهنی و فکری یا پرورش هوش کودک میشه. 

آخرین نکته هم اینکه برای اینکه کسی رو به حرکت وادارید باید خودتون هم حرکت کنید. اگر ذهن خودتون خسته و تنبل باشه نمیتونید بچه رو هل بدید پس خودتون هم با بچه وارد چالشهای ذهنی بشید. خواهید دید که خیلی وقتا همینطور که از نظر حرکتی ما از بچه کم میاریم در فعالیتهای ذهنی هم جلوی بچهها کم میاریم.

اما دومین اصلی که در رشد ذهن گفتم انعطاف بود ..... (ادامه دارد!)

نظرتون حتما مفید و دلگرم کننده است!

موفق باشید

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 4 شهریور 1393-06:24 ب.ظ

کودک و فضای مجازی

بسم الله الرحمن الرحیم

بحثمون در مورد بازی و اسباب‎بازی بود که البته در پست قبل کمی از مسیر انحراف داشتیم. در این پست انشاءالله سعی میکنم در مورد بازیهای کامپیوتری و اینترنتی و کلا حضور بچه در فضای مجازی و استفاده‎اش از ابزارهای جدید مثل کامپیوتر و تبلت و موبایل مطالبی بنویسم. خوبه از داستان بچه‎های قدیم شروع کنیم و یه نگاهی به بچه‎های نسلهای گذشته و این نسل داشته باشیم.
اگر به بچه‎های قدیم تا حدود 100 سال پیش برگردیم، داستان اینجوری بود که تقریبا همه بچه‎ها وقتی به دنیا میومدن و به سنی میرسیدن که ارتباطشون با محیط شروع میشد، خانواده رو میشناختن و فامیل و محیط رشدشون هم خونه بود و محله و طبیعت پیرامونشون.بازیها و سرگرمیهای این بچه‎ها هم بازی با هم سن و سالها بود، پدر مادرها هم معمولا درگیر کارهاشون و زندگیشون بودن بعضا از بچه به عنوان وسیله بازی و سرگرمی خودشون و بزرگترای فامیل هم استفاده میکردند (البته استثنائاتی هم بوده که خواهم گفت). تعداد بچه‎ها هم معمولا اینقدر بود که نشه به یکیشون توجه خاص کرد. بازی بچه‎ها هم در طبیعت بود و خاک‎بازی، آب بازی و آتیش بازی و بازی با حیوانات و ... جزئی از برنامه اغلب بچه‎ها بود. بعد هم 6 -7 سالگی اونهایی که فرهیخته‎تر بودند بچه رو میذاشتن مکتب یا پیش یک معلمی که با سواد بشه و درس بخونه بقیه هم میشدن همکار پدر مادرا، یعنی دخترا میشدن وردست مادرا توی کارای خونه پسرا هم میرفتن سر کار پدرها که معمولا یا کشاورزی بود و یا مغازه‎ بود یا بنایی و نجاری و از این جور چیزا. از این به بعد بازی بچه‎ها در همون محیط جدی بود و شیوه کودکانه زندگی بود که براش جذاب بود وگرنه کار کار کودکانه‎ای نبود. من بچه 5 ساله دیدم که گوسفندا رو برای چرا برده بوده!! خیلی هم لذت میبرد برای اون بازی بود و برای پدر و مادرش کار. حتی پدر و مادرهای ما هم همینطور بودم اغلب از 7 - 8 سالگی مشغول کار میشدن حالا یکی قالی میبافته یکی میرفته سر زمین، یکی آشپزی و نگهداری از بچه کارش بوده و ... مثلا خیلی دخترای 7 - 8 ساله از برادر خوهرای کوچکترشون نگهداری میکردن که برای خودشون هم بازی بوده. 
در این بین یک عده آدم متمول یا ویژه بودن که زندگیشون فرق داشت خان بودن یا خانواده عالمی بودن که بچه تحت مراقبتهای ویژه قرار میگرفت و وسائل و امکاناتی خاص براش مهیا میشد. بعضا از 4 سالگی شروع به درس خوندن میکردن و آموزهای مهارتی هم براشون بود مثل سوارکاری و تیراندازی برای پسرها و بعضی هنرها برای دخترها. اینها خیلی نبودن و حسابشون از بقیه جدا بود.
بعد از مدتی تغییراتی در زندگی پیش اومد. این تغییرات در ابعاد مختلف بر زندگی آدمها و طبیعتا سیر رشد کودکان تأثیر گذاشت. روستا‎ها شهر شدن، ارتباطات کمرنگ شد، شغلها متنوع شد، امکانات توسعه پیدا کرد، رسانه‎ها اومدن، رفت و آمد به نقاط دورتر آسان شد یعنی مشاغل از خونه دور شد، خدمات تخصصی شد و مردم کارهاشون رو به دیگران سپردن، پول و نهادهای مالی به معنی امروزی ایجاد شد، زنها وارد کارهای اجتماعی شدن و خلاصه خیلی تغییرات دیگه بوجود اومد که زندگی امروز ما برآیندی از اونهاست و شرایطی هم که در رابطه با رشد و تربیت کودک بوجود اومده رو همین تغییرات شکل داده.
اگر بخوام در مورد هر کدوم از این تغییرات صحبت کنم و تأثیراتش بر کودک و تربیتش باید مثنوی هفتاد من کاغذ بنویسم لذا فقط یک بعد رو که رسانه و فضای مجازیه مورد بررسی قرار میدم. هرچند همه این ابعاد متأثر از هم هستند و ممکنه بررسی یک بعد به تنهایی نقایصی رو ایجاد کنه اما در حد پست چاره‎ای جز این نیست.
تا قبل از اومدن رادیو و تلویزیون تنها رسانه بچه‎ها پدر و مادر و اطرافیان بودن. بچه هم که سواد نداشت کتاب و مطبوعات رو بخونه. کتابهای تصویری به درد بخور بچه هم عمرش تقریبا اندازه تلویزیون و رسانه است. تازه مدرسه و مهدکودک و کلاسهای مختلف و مربی و مشاور و ... هم نبود که بچه ازشون چیزهای مختلف بشنوه. لذا میشد حدس زد که بچه ساختارهای ذهنی، باورهاش و حتی رفتارهاش چیزی شبیه والدین و اطرافیانش بشه. بعد از رادیو و تلویزیون و مدرسه ورودیهای بچه‎ها وسیع شد. بچه‎ها کم کم از یه جنبه هایی از پدر و مادرا جلو افتادن سؤالاتی براشون پیش میومد که جوابش پیش پدر مادرا نبود.  ساختارهای تأثیرگذار بر بچه تغییر کرد. اما هنوز ورودیها تغییر کرده بود اما خروجیها و رفتارها در همون روستا یا شهر و اطرافیان بروز میکرد. لذا یک کنترل و محدودیت ناخودآگاه بر روی بچه‎ها بود یعنی هرچی هم که از رادیو و تلویزیون یاد گرفته بودن نمیتونستن بروز بدن و خلاف فرهنگ خانواده و محله و اطرافیان عمل کنند. این عامل بازدارنده بعضا باعث اصلاح حتی باورها هم میشد. ارتباطات هم همه دیده میشد و طرف تحت نظر بود و ترس دیده شدن داشت.
اما وقتی کامپیوتر و موبایل و اینترنت و فضای مجازی در زندگی وارد شد یا بهتره بگیم بخشی از زندگی ما شد، دیگه بچه میتونه بروزاتی رو که میخواد هم بدون نظارت یا حساسیت والدین داشته باشه و اونچه که توی ذهن داره رو پیاده کنه. اینجا چندتا اتفاق میفته که در ادامه به اونها خواهم پرداخت.
اول جذابیت فضای مجازی به مرور برای بچه بیش از فضای حقیقی میشه چون در اونجا میتونه چیزهایی رو که میخواد بدون اینکه مقاومتی جلوش باشه به دست بیاره. مثال خیلی ساده اش اینه که بچه اگر در خونه 2 تا شکلات برداره برای سومیش با مقاومت مواجه میشه اما در فضای مجازی اینطور نیست یا اگر کسی رو توی عالم واقع بزنه حتما باهاش برخورد میشه اما در فضای مجازی میتونه هر کسی رو خواست بزنه. خوب طبیعیه که این فضا براش جذاب تر میشه.
دوم کم شدن صبر بچه است. در فضای مجازی و خصوصا بازیهای کامپیوتری خیلی زود نتیجه یک رفتار چه خوب و چه بد (از منظر طراح بازی) مشخص میشه مثلا اگر بچه زیاد غذا بخوره یکی دو ساعتی طول میکشه تا دلدرد بگیره! اما در این بازیهای کامپیوتری شیرینی زیاد رو میخوره و دل درد یا دندون درد میگیره. در مورد پاداشها و نتایج خوب هم همینطور یعنی بچه تا یک کار مثبتی از نظر بازی انجام میده امتیاز یا جایزه اش رو میگیره که در واقعیت اینطور نیست و نمیتونه باشه. اینطوری میشه که بچه انتظار داره خیلی زود نتیجه کارهاش رو ببینه. این موضوع باعث میشه صبر بچه کم بشه و صبر یکی از مهمترین عوامل موفقیت افراده.
سوم افزایش توهم و خیال‎پردازی بچه و غیر منطقی شدنشه. در فضای مجازی کارهایی که واقعا نمیشه انجام داد رو بچه میتونه انجام بده. مثلا 3 متر بپره بالا، پرواز کنه، غیب بشه، رانندگی کنه و .... خوب بچه سه چهار ساله طبیعتا نباید بتونه مرز خیلی مشخصی بین این دو فضا در ذهنش ایجاد کنه. بنا بر اینخیلی بچه ها رو میبینیم که در فضای واقعی هم حرفهای عجیب غریب و حرکات غیر طبیعی دارند و بعضا وقتی باهاشون صحبت میکنید اصلا انگار دارید با یکی از این شخصیتهای تخیلی کارتونها یا بازیهای کامپیوتری صحبت میکنید. بگذریم که بعضی از پدر و مادرهای شاد از این رفتارهای بچه‎ها تعبیر به باهوش بودن و خلاق بودنشون میکنن. واقعا باید به روحیه این والدین تبریک گفت!
چهارم ایجاد تهور و کم کردن ترس و احتیاط در بچه‎هاست. یعنی بچه توی بازی کامپیوتری از ارتفاع 3 متری پایین میپره، آدم میکشه، میزنه و خیلی کارهای خطرناک دیگه انجام میده. میاد توی فضای واقعی هم میخواد این کار رو انجام بده. مثلا رفتیم یه جا بچه یکی از آشناها از روی مبل با شکم پریده روی پسر من و میگه مثل فلان بازی که پلیسه میپره دزده رو میگیره!!! اگر دقت کنید این موارد رو  زیاد در بچه های امروز میبینید. به نظر من خیلی از این قتلهایی که در کشورهای غربی در مدارس اتفاق میفته پیشرفته همینه. طرف 10 -12 سال توی فیلم دیده با مسلسل آدم میکشن و توی بازیها همینطوری آدم کشته خوب طبیعیه اسلحه دستش بیفته بیاد بگیره رو به همکلاسی‎هاش و بازی رو اونجا پیاده کنه. بعد از اون طرف ترس رو در زمینه های دیگه زیاد میکنه. مثلا میبینی بچه از مورچه و سوسک و قورباغه همچین میترسه که انگار جن دیده!!
مورد پنجم یک اثر جانبیه. یعنی وقتی بچه جذب تلویزیون و کامپیوتر و تبلت و موبایل شد طبیعتا از محیط واقعی خانواده دور میشه. به هر حال این چند ساعتی که بچه پای اینجور چیزاست غیر از اثراتی که اونها دارند از اثرات محیطهای جایگزین مثل خانواده، طبیعت و محیطهای اجتماعی دور میشه. این موضوع فردگرایی رو در بچه تقویت میکنه که خودش عامل خیلی ویژگیهای نامطلوب، مثل انسان محور شدن، خودخواه شدن، درون‎گرایی افراطی و حتی افسردگی است.
نکته ششم هم اثرات بعدی این رسانه‎ها و فضاها روی بچه است. برای پسر خود من به کرات اتفاق افتاده که خواب فیلم یا شخصیت توی کارتونها و فیلمهای تلویزیون رو دیده و چندین بار حتی از خواب پریده یا پیش اومده که مثلا دیدیم داره به چیزی فکر میکنه و غرق در خیالات خودشه پرسیدیم داری به چی فکر میکنی میگه به یک برنامه تلویزیونی یا یک موضوعی که میفهمیم از اون برنامه نشأت گرفته.
موارد دیگه ای هم هست که ازش میگذرم چون پست خیلی طولانی شد.
حالا این سؤال پیش میاد که آیا در این فضاها و رسانه‎ها هیچ چیز مثبتی نیست و آیا شما به کل اینها رو رد میکنید؟
جواب اینه که کاربردها و خاصیتهای مطلوب زیادی در این قالبهای فناورانه وجود داره که میشه ازش درست استفاده کرد اما چند تا نکته در مورد بچه وجود داره که باید بهش توجه کرد.
اولا خیلی از خاصیتهای مثبتی که در این فضا هست مثل دسترسی سریع به منابع علمی، اخبار و اطلاعات که مهمترین کارکرد فناوری اطلاعاته به درد بچه نمیخوره یعنی بچه زیر هفت سال نمیتونه این استفاده رو از این فضاها بکنه.
ثانیا در برخی موارد نفع و ضرر مخلوط هستند مثلا بازی ای است که خلاقیت رو افزایش میده اما چه از نظر محتوایی و نمادها چه از نظر ساختارها و سناریوها به بچه آسیب میرسونه. در این شرایط ما به ازاهای مناسبی در فضای واقعی هستند که فواید این ابزارهای فضای مجازی رو دارند و مضراتش رو ندارند.
ثالثا هم اینه که شروع استفاده از این ابزارهای فناورانه معمولا دست ماست اما ادامه اش از کنترل ما خارج میشه. بچه هم خیلی عاقلانه و بر اساس نفع و ضرر تصمیم نمیگیره. هر چی دلش بخواد و براش جذاب باشه رو طلب میکنه و معمولا هم زورش زیاده و به زور ما میچربه!

نکته مهم اینه که اگر منصفانه نگاه کنیم اغلب ما فقط به خاطر یک مزیت از اینها استفاده میکنیم که فایده اش هم برای خودمونه نه برای بچه و اون ساکت کردن بچه است. بعد حالا هی میشینیم دلیل میاریم که اینها برای بچه خوبه، خلاقیتش رو افزایش میده. اصلا اگر بچه کامپیوتر و اینها رو بلد نباشه در آینده بیسواده و ....

بگذریم مثل بقیه پستها در آخر این پست هم یک سری راهکار برای کنترل و مدیریت این موضوع مینویسم که امیدوارم مفید باشه.

اول اینکه تا جایی که میتونید جلوی استفاده بچه‎ها خصوصا بچه های زیر هفت سال از این وسائل رو بگیرید و حتی برای تلویزیون هم محدودیت بگذارید. اولش سخته اما یک مقدار مقاومت کنید درست میشه و راحت. نکته اش هم اینهک ه باید خودتون رو کنترل کنید نه بچه رو!
دوم تا میتونید به سمت وسائل با سیم و بزرگ برید. خونه که میرسید موبایل رو خاموش کنید (تلفن که هست) یا دایورت کنید روی تلفن. توی خونه اگر کار کامپیوتری دارید بشینید پشت کامپیوتر و تا میتونید از تبلت و لپ تاپ استفاده نکنید. یعنی معلوم بشه که کار دارید و رفتید سر کارتون نه اینکه یک وسیله است که بخشی از زندگیتونه و همیشه باهاتون هست. 
سوم برید به سمت مونیتورهای بزرگ و در جمع یعنی اولا از چیزهایی که میشه ببری و یواشکی استفاده کنی دوری کنید و در دسترس بچه نذارید. کامپیوتر و تلویزیون و چیزهای مثل این رو هم جایی بذارید که رفت آمد هست و بچه حتی اگر هم استفاده میکنه میدونه که دیده میشه.
چهارم هم اینکه اگر به هر دلیلی میخواید به بچه بازی کامپیوتری یا موبایل و تبلت بدید بازیهایی رو بدید که با واقعیتش خیلی فرقی نمیکنه مثلا منچ و بازیهای کارتی و پازل و از این حرفا. بازیهایی که شخصیتی توش بازی میکنه، حرکتی داره که در عالم واقع قابل انجام نیست، فضاها و شخصیتهای تخیلی داره رو زیر دست بچه نذارید. انواع بازیهای جنگی و اکشن، بازیهایی مثل قارچ خور قدیم و نسخه‎های متعدد جدیدش، مسابقات ماشین و موتور و ... بازیهایی هستند که برای بچه ها اصلا خوب نیستند.
در مورد تلویزیون و سی و دی و این حرفا هم زمان منظم براش داشته باشید یعنی معلوم باشه بچه مثلا 3 تا 4 میتونه یک برنامه رو ببینه. یعنی محدود کردن هم نباید بی قاعده قانون باشه. هرچی نظم دارتر باشه بچه ها بهتر تکلیف خودشون رو میدونن یعنی اینجوری نباشه که یه روز 3 ساعت یه روز نیم ساعت یه روز هم هیچی. و اینطور نباشه که یک روز یک برنامه فردا یک برنامه دیگه. در مورد برنامه‎ها پیشنهادم برنامه‎های مجری محور و آموزش محوره تا کارتون و برنامه‎های سرگرمی محور. البته از 3 - 4 سالگی بچه ها علاقه زیادی به مستندات حیوانات و بعدا هم مستندات علمی (آزمایشات علمی و ساخت چیزهای مختلف) پیدا میکنند که این برنامه ها هم میتونه بخشی از وقتی که بچه‎ها پای تلویزیون هستند رو پر کنه.

خوب دیگه فکر کنم طولانی شد.
موفق باشید




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : نكات تربیتی